› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2261

به سودای بهار جلوه‌ات عمریست‌گریانم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انمدشواری دشوارتر

به سودای بهار جلوه‌ات عمریست‌گریانم

پر طاووس دامانی که نم چیند ز مژگانم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسودای بهار ← هوای بهارعمریست‌گریانم ← عمری است گریانمنم چیند ← رطوبت می‌گیردپر طاووس ← پر طاووس

لبم از شکوه مگشا تا نریزی خون حسرت‌ها

خموشی پنبه است امشب جراحت‌های پنهانم

جراحت‌های پنهانم ← زخم‌های نهان منخموشی ← خاموشیشکوه ← شکایتپنبه است ← مانند پنبه مرهم

جنون کو تا غبار دستگاه مشربم گیرد

که دامن‌ها فرو رفته‌ست در چاک گریبانم

گداز انفعالم مانع‌ست از هرزه گردی‌ها

به این نم یک دو دم شیرازهٔ خاک پریشانم

شیرازهٔ خاک ← شیرازه خاک وجودهرزه گردی‌ها ← ولگردی‌هاپریشانم ← پریشان منگداز انفعالم ← ذوب شرمساری من

دل هر ذره رنگ خانهٔ آیینه می‌ریزد

به دیدار تو گر خیزد غبار از چشم حیرانم

چو گل هر چند فرصت غیر تعجیلم نمی‌خواهد

بهار عالمی طی می‌شود تا رنگ گردانم

تعجیلم ← شتاب منرنگ گردانم ← رنگ عوض کنم

کدورت بر نمی‌دارد دماغ انتظار من

محبت می‌دهد ساغر ز چشم پیر کنعانم

دماغ انتظار ← حال و مشام انتظارساغر ← جامپیر کنعانم ← یعقوب؛ پدر یوسفکدورت ← تیرگی و کینه

سبب‌ها پر فشان‌ست از نوای ساز رسوایی

هم ندارم اینقدر بهر چه عریانم

ساز رسوایی ← ساز رسواییسبب‌ها ← سازها؛ علت‌هاعریانم ← برهنه‌امپر فشان‌ست ← پر می‌افشاند

نه من از خود طرب حاصل، نه غیر از وضع من خوشدل

همان در خانهٔ مفلس فضولی‌های مهمانم

طرب ← شادیفضولی‌های مهمانم ← دخالت‌های مهمان منمفلس ← تهیدست

مزاح وحشت اجزایم تسلّی بر نمی‌دارد

به گردون می·برم چون صبح گردی را که بنشانم

اجزایم ← پاره‌های وجودمتسلّی ← آرامشمزاح وحشت ← آمیختگی وحشتمی·برم ← می‌برمگردون ← آسمان

به یک وحشت ز چندین مدعا قطع نظر کردم

جهان در طاق نسیان نقش بست از چین دامانم

ز حرف پوچ بی‌مغزان سراپا شورشم بیدل

ز وحشت چاره نبود همچو آتش در نیستانم

بی‌مغزان ← نادانانحرف پوچ ← سخن بیهودهشورشم ← آشوب و شوریدگی‌امنیستانم ← نیستان من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗