› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2006

شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابمدشواری دشوارتر

شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم

امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم

تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم

چون شمع به توفان عرق داد حجابم

هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است

اجزای هوایی‌ست ورق‌های کتابم

چون لاله ندارم به دل سوخته دودی

عمری‌ست که از آتش یاقوت کبابم

بی‌سوختن از شمع دماغی نتوان یافت

بر مشق گداز‌ست برات می نابم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرات می نابم ← حوالهٔ شرابِ نابمدماغی ← سرمستی و ذوقمشق گداز‌ست ← تمرینِ گداختن است

چون سبزه ز پامال حوادث نی‌ام ایمن

هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم

معنی نتوان درگره لفظ نهفتن

بی‌پردگی‌ای هست در آغوش نقابم

آغوش نقابم ← آغوشِ پوشش و نقابمبی‌پردگی‌ای ← عریانی و آشکارگی‌ایدرگره لفظ ← در گرهی و پیچش سخن

بر آب و گلم نقش تعلق نتوان بست

زین آینه پاک است چو تمثال حسابم

کم ظرفی‌ام از غفلت خویش است وگرنه

دریاست می ریخته از جام حبابم

جام حبابم ← جامِ حباب‌سانِ کوچکممی ریخته ← شرابِ لبریزکم ظرفی‌ام ← کم‌ظرفی و تنگی‌ام

واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی

آه از غم آن کار که ننمود صوابم

شبههٔ هستی ← شکِ وجودصوابم ← درستیِ کارمفکر عدمم ← اندیشهٔ نیستی‌ام

پیمانهٔ عجزم من موهوم بضاعت

چندان که به قاصد نتوان داد جوابم

قاصد ← پیام‌رسانموهوم بضاعت ← سرمایهٔ پنداریپیمانهٔ عجزم ← پیمانهٔ ناتوانی‌ام

گفتی چه‌کسی در چه خیالی به کجایی

بی‌تاب توام، محو توام، خانه‌خرابم

بی‌تاب توام ← بی‌قرارِ توامخانه‌خرابم ← ویران‌حال و پریشانممحو توام ← فانی در توام

بیدل نه همین وحشتم از قامت پیری‌ست

هر حلقه که آید به نظر پا به رکابم

قامت پیری‌ست ← قدِ خمیدهٔ پیری استوحشتم ← ترسمپا به رکابم ← آماده‌ام برای رفتن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗