› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2817

گه به رو می‌دوی و گاه به سر می‌آیی

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه رمیاییردیف می اییدشواری دشوار

گه به رو می‌دوی و گاه به سر می‌آیی

نیستی اشک چرا اینهمه تر می‌آیی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه رو می‌دوی ← روی زمین می‌دویبه سر می‌آیی ← وارونه و سرنگون می‌آییتر می‌آیی ← اشک‌آلود و خیس می‌آیی

درد فرصت ز هجوم املت باز نداشت

سنگ‌ها بسته به دامان شرر می‌آیی

زین تخیل که فشرده‌ست دماغ هوست

قطره نارفته به انداز گهر می‌آیی

انداز گهر ← اندازه و قدرِ گوهرتخیل ← خیالبافیدماغ هوست ← مغزِ آرزو و هوس‌اتگهر می‌آیی ← گوهر می‌شوی

شعله‌ات گو نفسی چند به پرواز تند

آخر از ضبط نفس در ته پر می‌آیی

خواب غفلت چقدر گرد پریشان نظری‌ست

به وطن خفته ز تشویق سفر می‌آیی

تشویق سفر ← انگیزه و کششِ سفرخواب غفلت ← خوابِ بی‌خبری

عالمی در نفس سوخته خون می‌گردد

تا تو یک نالهٔ پرواز اثر می‌آیی

پایه‌ات آنهمه از خاک نچیده‌ست بلند

تا کجاها به سر آبله بر می‌آیی

از خاک نچیده‌ست ← از خاک برنخاستهسر آبله ← با آبله‌پای، رنجورپایه‌ات ← رتبه و جایگاهت

نفی اوهام ز اثبات یقین خالی نیست

هر چه شب رفته‌ای از خویش سحر می‌آیی

آخر از جلوهٔ تحقیق به حیرت زدن‌ست

وعده وصل است و تو آیینه به بر می‌آیی

آیینه به بر ← آینه بر سینه گرفتهجلوهٔ تحقیق ← نمودِ حقیقت‌یابیوعده وصل ← پیمانِ دیدار

نه دل آیینه و نی دیده تماشا قابل

حیرت این است که در دل به نظر می‌آیی

می‌شود هر دو جهان یک مژه آغوش هوس

تا تو همچون نگه از پرده به در می‌آیی

بیدل این انجمن شوق فسردنکده نیست

همچو پرواز به افشاندن پر می‌آیی

افشاندن پر ← پرپراکنی، حرکتِ پروازانجمن شوق ← محفلِ شور و اشتیاقفسردنکده ← جایِ یخ‌زدگی و سردی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗