› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 28

کو بقا گر نفست گشت مکرر پیدا

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه رپیداردیف پیدادشواری نسبتاً آسان

کو بقا گر نفست گشت مکرر پیدا

پا ندارد چو سحر، چند کنی سر پیدا

صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود

وهم تازید که شد حلقهٔ آن در پیدا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحلقهٔ آن در ← حلقه آن دردوری مقصد ← دوری راه مقصودصفر اشکال ← دایره‌های تهی فلکفلک ← آسمانوهم تازید ← خیال تاخت

شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود

پوستینی که شد از پیکر اخگر پیدا

اخگر ← پاره آتشبرودتکدهٔ هستی ← سرای سرد هستیشاهد وضع ← گواه حال و وضعپوستینی ← جامه پوستین

جرم آدم چه اثر داشت که از منفعلی

گشت در مزرع گندم همه دختر پیدا

جرم آدم ← گناه آدم؛ تلمیح هبوطدختر پیدا ← پیدایش دختران از آن انفعالمزرع گندم ← کشتزار گندم؛ تلمیح گناه آدممنفعلی ← انفعال و پذیرایی اثر

می‌کشان جمله شبی دعوت زاهد کردند

چوب در دست، شد از دور سر خر پیدا

مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاق

خون چو شد شیر کند لذت شکر پیدا

حلاوتکدهٔ مهر ← جایگاه شیرینیِ محبتخون چو شد شیر ← تبدیل رنج به لذت؛ استعارهفیض ← برکت و بخشش معنویوفاق ← سازگاری و همدلی

مقصد عشق بلند است، ز افلاک مپرس

نشئه، مشکل که شود از خط ساغر پیدا

قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه

به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا

دیدهٔ منتظران تو به صد کوشش اشک

روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا

بادام مقشر ← بادام پوست‌کنده؛ تشبیه اشکدیدهٔ منتظران ← چشم چشم‌به‌راهانروغنی کرد ← چرب و براق ساخت

فقر در کسوت اظهار هنر رسوایی‌ست

آخر آیینه نمد کرد ز جوهر پیدا

شخص تمثال دمید از هوس خودبینی

چه نمود آینه گر کرد سکندر پیدا

خلقی از ضبط نفس غوطه به دل زد بیدل

قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗