به امیدِ فنا تاب و تبِ هستی گوارا شد
به امیدِ فنا تاب و تبِ هستی گوارا شد
هوای سوختن بال و پرِ پروانهٔ ما شد
فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی
بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد
زبانِ حال دارد سرمهٔ لافِ کمال اینجا
نفس دزدید جوهر هر قَدَر آیینه گویا شد
ز عرضِ جوهرِ معنی به وجدان صلح کن ورنه
سخن رنگِ لطافت باخت گر تقریر فرسا شد
حذر کن از قرینِ بد که در عبرتگه امکان
به جرمِ زشتیِ یک رو هزار آیینه رسوا شد
به هندستان اگر این است سامانِ رعونتها
توان در مُفلسی همچیره کِلکی بست و مَرعا شد
سراپا قطرهٔ خون نقشبند و در دلی جاکن
غم اینجا ساغری دارد که باید داغِ صهبا شد
خیالِ هر چه بندی، شوق پیدا میکند رنگش
ز بس جا کرد لیلی در دل مجنون سویدا شد
گُشادِ غنچه در اوراقِ گل خواباند گلشن را
جهان در موجِ ناخن غوطه زد تا عقدهام واشد
به خاموشی نمک دادم سراغِ بینشانی را
نفس در سینه دزدیدن صفیرِ بالِ عنقا شد
تأمل پیشه کردم معنیِ من لفظ شد بیدل
ز صهبایم روانی رفت تا آنجا که مینا شد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.