› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1129

حدیث عشق شود ناله ترجمانش و لرزد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه شولرزدردیف و لرزددشواری دشوار

حدیث عشق شود ناله ترجمانش و لرزد

چو شیشه دل که کشد تیغ از میانش و لرزد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندترجمانش ← مترجم و بیانگرشتیغ از میانش ← شمشیر از میانششیشه دل ← دلِ شیشه‌ای؛ شکننده

قیامت است بر آن بلبلی که از ادب گل

پر شکسته‌کشد سر ز آشیانش و لرزد

آشیانش ← آشیانه‌اشادب گل ← حرمتِ گلقیامت است ← بلایِ سخت استپر شکسته‌کشد سر ← با پرِ شکسته سر برآورد

به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشان

چو ناخدا گسلد ربط بادبانش و لرزد

بادبانش ← بادبانِ کشتی‌اشناخدا ← کشتی‌بانپرافشان ← پرگشا؛ بی‌قرارگسلد ربط ← پیوند را بگسلد

به وحشتی‌است درین عرصه برق‌تازی فرصت

که پیک وهم زند دست درعنانش ولرزد

برق‌تازی فرصت ← شتابِ برق‌آسایِ فرصتدست درعنانش ← مهارش را بگیردپیک وهم ← پیکِ خیال

به خون تپیده ضبط شکسته رنگی خویشم

چو مفلسی که شود گنج زر عیانش و لرزد

به خون تپیده ← در خون تپیدهضبط شکسته رنگی ← نگهداریِ رنگ‌پریدهٔ منمفلسی ← تهی‌دستیگنج زر عیانش ← گنجِ زر بر او پدیدار شود

اگر به خامه دهم عرض دستگاه ضعیفی

ز ناله رشته‌کشد مغز استخوانش و لرزد

خامه ← قلمرشته‌کشد مغز استخوانش ← مغزِ استخوانش را به رشته کشدعرض دستگاه ضعیفی ← بیانِ وضعِ ناتوانی

ز سوز سینه ی من هر که واکشد سر حرفی

چو نبض تب‌زده بر خود تپد زبانش و لرزد

تپد زبانش ← زبانش بتپدنبض تب‌زده ← نبضِ تب‌دارواکشد سر حرفی ← از سخنی سر بکشد

به عرصه‌ای که شود پرفشان نهیب خدنگت

فلک چو شست ببوسد زه کمانش و لرزد

خدنگت ← تیرتزه کمانش ← زهٔ کمانششست ← حلقهٔ زه؛ انگشتانهٔ کمانپرفشان نهیب ← هراس‌افکنِ پرگشا

خیال چین جبینت به بحر اگر بستیزد

به تن ز موج دود رعشه ناگهان‌اش و لرزد

بحر اگر بستیزد ← اگر با دریا بستیزددود رعشه ← لرزهٔ دودگونهناگهان‌اش ← ناگهان تنشچین جبینت ← چینِ پیشانی‌ات

گداخت زهرهٔ نظاره دورباش حیایت

چو شب روی که کند بیم پاسبانش و لرزد

بیم پاسبانش ← ترس از نگهبانشدورباش حیایت ← هشدارِ شرمِ توزهرهٔ نظاره ← جرأتِ نگریستنشب روی ← دزدِ شب‌رو

شکسته‌رنگی عاشق اگر رسد به خیالش

چو شاخ‌گل برد اندیشهٔ خزانش و لرزد

اندیشهٔ خزانش ← فکرِ خزانشخیالش ← خیالِ معشوقشکسته‌رنگی عاشق ← رنگ‌پریدگیِ عاشق

غبار هستی بیدل ز شرم بیکسی خود

به خاک نیز کند یاد آستانش و لرزد

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد

چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد

بنانش ← انگشتانشبنگارد ← بنویسدرشته تاب خورد ← رشته تاب بخوردکاکل و زلف ← گیسو و زلف
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗