دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1789
دلی که گردش چشم تو بشکند سازش
دلی که گردش چشم تو بشکند سازش
به ذوق سرمه شدن خاک لیسد آوازش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبشکند سازش ← آهنگ و حالش را از هم بپاشدخاک لیسد آوازش ← آوازش به خواری خاک میبوسدذوق سرمه شدن ← شوق خاکشدن و فناگردش چشم ← نگاه و کرشمهٔ چشم
به هر زمین که خرام تو شوخی انگیزد
چمن به خنده نگیرد غبار گلبازش
خرام ← راه رفتن نازآلودشوخی انگیزد ← فتنه و طنازی برانگیزدغبار گلبازش ← گرد بازی و شور گلافشانی
به محفلی که نگاهت جنون کند تعمیر
پری به سنگ زند شیشه خانهٔ نازش
به خانهای که مقیمان انتظار تواند
زنند از آینهها حلقه بر در بازش
من و جنون زده اشکی که چون به شور آید
بقدر آبلهٔ پا دمد تک و تازش
آبلهٔ پا ← تاول پای از راه پیمودنبه شور آید ← به هیجان و اضطراب درآیدتک و تازش ← دویدن و تاختوتازشجنون زده ← دیوانهوار و شوریده
غبار عرصهگه همتم که تا به ابد
چو آسمان ننشیند ز پا سر افرازش
سر افرازش ← سربلندی و رفعتشننشیند ز پا ← از پا نیفتد؛ آرام نگیرد
به رنگم آینهای بود سایه پرور ناز
در آفتاب نشاند التفات پروازش
تلاش خلق که انجام اوست خاک شدن
به رنگ اشک تری میچکد از آغازش
به رنگ اشک ← همچون اشک روانتری میچکد ← نم و رطوبت فرومیریزدتلاش خلق ← کوشش مردم دنیاخاک شدن ← فنا و بازگشت به خاک
به گرد عالم کمفرصتی وطن داریم
شرر خوش است به پرواز آشیان سازش
چه شعلهها که نیامد به روی آب امروز
مپرس از عرق بی دماغی نازش
ز خویش تا نروی ناز این چمن برجاست
شکست در پر رنگ تو کرد پروازش
به کوه بیدل اگر نالد از گرانی دل
فرو به سنگ رود تا قیامت آوازش
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
غزلهای مرتبط