› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2640

گر به گردون می‌کشی گردن و گر در سجده‌ای

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رسجدهایردیف سجده ایدشواری درآمدنی

گر به گردون می‌کشی گردن و گر در سجده‌ای

از تو تا گل کرده است الله‌اکبر سجده‌ای

خم چرا باید شدن باری اگر بر دوش نیست

زندگی دارد بلایی کاین قدر در سجده‌ای

هرزه بر خود چیده‌ای ای محو اسباب غرور

یکسر مو گر ز و هم آیی فروتر سجده‌ای

همچو اشکم مایل آن آستان اما چه سود

عشق می‌گوید ادب کن جبههٔ تر سجده‌ای

بر در دل چون نفس بوسی نشست ای نفس داغ

زحمت این آستانی بسکه لنگر سجده‌ای

هر طرف لبیک و ناقوس از تو بیتاب خروش

ای گزند کعبه و دیر از چه نشتر سجده‌ای

جرات پرواز خاکت را به گردون برده‌است

ورنه هرگه می‌کشی سر در ته پر سجده‌ای

سرکشی چون شمع، شبگیر غروری بیش نیست

می‌رسی تا صبحدم جایی که یکسر سجده‌ای

گر خم اندیشه‌ات بیدل گریبانی کند

می‌شود روشن که خود محرابی و در سجده‌ای

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
اسباب
ابزار و وسایل؛ کنایه از سامانِ دنیا و علّتِ گرفتاری.
غرور
خودبینی و نخوت؛ نزدِ بیدل پردهٔ پندارِ خودی و حجابِ راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗