مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض
مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض
بنویس نامهٔ آبرو به سیاهی کلف غرض
ز سپاه مطلب بیکران شده تنگ عرصهٔ امتحان
به ظفر قرین نتوان شدن نشکسته گرد صف غرض
عبث از تلاش سبکسری نشوی ستمکش آرزو
که به باد میشکند کمان پر ناوک هدف غرض
بگذر ز مطلب هرزه دو به زیارت دل صاف رو
ز طواف کعبه چه حاصلت که تو چنبری به دف غرض
چقدر معاملهی جهان شده تنگ زین همه ناکسان
که چو سگ به حاصل استخوان کند آدمی عفف غرض
ز بهار مزرع مدعا ندمید نوبر همتی
که به داس تیغ غنا دهد سر فتنهٔ علف غرض
نگشودن لبت از حیا چمنی است غنچهٔ مدعا
به طلب تغافل اگر زنی گهرت دهد صدف غرض
غلطی اگر نبری گمان دهمت علم یقین نشان
ز جحیم میطلبی امان به درآ ز دود و تف غرض
چه جگر که خون نشد از حیا به تلاش حاجت ناروا
نرسد کسی به قیامتی، به قیامت آن طرف غرض
سزد آنکه ترک هوا کنی، طربی چو بیدل ما کنی
اگر آرزوی فنا کنی به فنا رسد شرف غرض
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
- هوا
- هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
- کف
- کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهیدستی.
- باد
- وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
- قیامت
- رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بیاندازه.
- تغافل
- خود را به بیخبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیدهگرفتنِ عاشق.
- دود
- بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.