› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1844

مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه فغرضردیف غرضدشواری درآمدنی

مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض

بنویس نامهٔ آبرو به سیاهی کلف غرض

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسیاهی کلف ← سیاهیِ لک و کلفغرض ← نیت سودجویانهکف غرض ← کفِ دستِ غرض‌ورزی

ز سپاه مطلب بیکران شده تنگ عرصهٔ امتحان

به ظفر قرین نتوان شدن نشکسته گرد صف غرض

عبث از تلاش سبکسری نشوی ستمکش آرزو

که به باد می‌شکند کمان پر ناوک هدف غرض

بگذر ز مطلب هرزه دو به زیارت دل صاف رو

ز طواف کعبه چه حاصلت که تو چنبری به دف غرض

طواف کعبه ← گردش گرد کعبهغرض ← غرض و نیت آلودههرزه دو ← هرزه‌گرد بیهودهچنبری به دف ← چنبر و حلقه بر دف

چقدر معامله‌ی جهان شده تنگ زین همه ناکسان

که چو سگ به حاصل استخوان کند آدمی عفف غرض

عفف ← پاک‌دامنی (به‌ظاهر)غرض ← غرض‌ورزیمعامله‌ی جهان ← دادوستد دنیاناکسان ← فرومایگان

ز بهار مزرع مدعا ندمید نوبر همتی

که به داس تیغ غنا دهد سر فتنهٔ علف غرض

نگشودن لبت از حیا چمنی است غنچهٔ مدعا

به طلب تغافل اگر زنی گهرت دهد صدف غرض

تغافل ← نادیده گرفتنصدف غرض ← صدفِ غرض؛ پوستهٔ نیتغنچهٔ مدعا ← غنچهٔ خواسته و ادعانگشودن لبت ← خاموشی از شرم

غلطی اگر نبری گمان دهمت علم یقین نشان

ز جحیم می‌طلبی امان به درآ ز دود و تف غرض

جحیم ← دوزخدود و تف ← دود و گرمای سوزانعلم یقین ← شناخت قطعیغرض ← غرض و هوای نفس

چه جگر که خون نشد از حیا به تلاش حاجت ناروا

نرسد کسی به قیامتی، به قیامت آن طرف غرض

آن طرف غرض ← سوی دیگرِ غرضحاجت ناروا ← نیاز ناحق و ناشایستقیامتی ← رستاخیز و آشوبی

سزد آنکه ترک هوا کنی، طربی چو بیدل ما کنی

اگر آرزوی فنا کنی به فنا رسد شرف غرض

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
تغافل
خود را به بی‌خبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیده‌گرفتنِ عاشق.
دود
بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗