› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1936

خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ایتغافلردیف تغافلدشواری نسبتاً آسان

خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل

آفاق نوشتم به یک انشای تغافل

مشکل که توان برد به افسون تماشا

آسودگی از بادیه پیمای تغافل

هنگامهٔ آشوب جهان گوشهٔ آب است

پیدا کنی از عبرت اگر جای تغافل

درکارگه هستی موهوم ندیدیم

نقشی که توان بست به دیبای تغافل

در عشق ننالی که اسیران نفروشند

صبری که ز کف رفت به یغمای تغافل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداسیران نفروشند ← اسیران را نمی‌خرندز کف رفت ← از دست رفتیغمای تغافل ← غارتِ بی‌اعتنایی

گر بحر نقاب افکند از چهره وصالست

لطف‌ست همان اسم معمای تغافل

اسم معمای ← نامِ رازآلودبحر نقاب ← دریای پرده‌پوشتغافل ← بی‌اعتناییِ رازپوشوصالست ← وصل است

فریاد که تمکین غرور تو ندارد

سنگی که خورد بر سر مینای تغافل

آن سرمه که در گوشهٔ چشم تو مقیم است

دنباله دوانده‌ست به پهنای تغافل

دنباله دوانده‌ست ← گسترده و کشیده شدهسرمه ← سرمه‌ی چشمِ معشوقپهنای تغافل ← پهنه‌ی بی‌اعتنایی

از ساغر چشمت چقدر سحر فروش است

کیفیت نظّاره سراپای تغافل

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند

بیدل تو نه‌ای محرم ایمای تغافل

ایمای تغافل ← اشاره‌ی بی‌اعتناییشوخی انداز نگاهند ← سراسر کرشمه‌ی نگاه‌اندمحرم ← رازدان و خودی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
تغافل
خود را به بی‌خبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیده‌گرفتنِ عاشق.
سرمه
گرد سیاه برای چشم؛ در شعر نشانه بینایی، سیاهی یا غبار چشم.
غرور
خودبینی و نخوت؛ نزدِ بیدل پردهٔ پندارِ خودی و حجابِ راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗