› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 954

به اندک شوخی‌ای بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ندهمیگرددردیف می گردددشواری میانه

به اندک شوخی‌ای بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد

حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده می‌گردد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبنیاد تمکین‌کنده ← ریشهٔ تمکین را برمی‌کند

تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم

که صحبت از سریشم اختلاطی‌کنده می‌گردد

تنزه ← پاکی‌جویی و دوری از آلودگی

تغافل‌حکم همواری‌ست کوه و دشت امکان را

به چندین تخته یک تحریک مژگان رنده می‌گردد

تخته ← تختهٔ نجاری/سطحتغافل‌حکم ← حکم/حکومتِ تغافلرنده می‌گردد ← با رنده تراشیده می‌شود

به عزلت ساز و ایمن زی که در خلق وفا دشمن

سگ دیوانهٔ مطلب مرس‌ها کنده می‌گردد

مرس‌ها ← ریسمان‌ها و بندهاکنده می‌گردد ← می‌گسلد و می‌کند

به برق تیغ استغنا حذر ازگردن‌افرازی

درین میدان فلک هم سر به پیش افکنده می‌گردد

برق تیغ استغنا ← درخششِ شمشیرِ بی‌نیازی

خیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دل

به عبرت چون رسد نقش قدم پاینده می‌گردد

گرانی بر طبایع از غرور قدر نپسندی

درین بازار جنس کم‌بها ارزنده می‌گردد

ارزنده می‌گردد ← گران‌بها جلوه می‌کندغرور قدر ← تکبرِ مقام و ارزش

قناعت می‌کند در خوشه‌چینی خرمن‌آرایی

قبا چون پنبه‌ها بر خویش دوزد ژنده می‌گردد

خرمن‌آرایی ← آراستنِ خرمن؛ خودنماییِ فراوانیژنده ← ژنده؛ پاره و فرسوده

نه انجم دانم و نی دورگردون لیک می‌دانم

جهان رنگ است و یکسر گرد گرداننده می‌گردد

دورگردون ← چرخشِ فلکگرداننده ← محرکِ اصلیِ گردون

عرق‌ها می‌کنم چون شمع و سر در جیب می‌د‌زدم

علاجی نیست هستی از عدم شرمنده می‌گردد

سر در جیب می‌د‌زدم ← سر در گریبان فرو می‌برم

اگر تسخیر دل‌ها در خیالت بگذرد بیدل

به احسان جهدکن کاینجا خدایی بنده می‌گردد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗