› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2565

دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مدراستینردیف در استیندشواری درآمدنی

دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین

همچو شمع کشته خواباندم علم در استین

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخواباندم علم ← پرچم را خواباندم؛ تسلیم شدمدست جرأت ← دستِ گستاخی و دلیریشمع کشته ← شمعِ خاموش‌شدهمغتنم ← غنیمت و فرصتِ مغتنم

با همه الفت چو موج از یکدگر پهلو تهی‌ست

عالمی زین بحر جوشیده‌ست رم در استین

بحر جوشیده‌ست ← از این دریا جوشیدهرم در استین ← رم و گریز در آستینپهلو تهی‌ست ← از هم فاصله دارد

باطن این خلق کافر‌کیش با ظاهر مسنج

جمله قرآن در کنارند و صنم در آستین

با ظاهر مسنج ← با ظاهر مسنج؛ داوری مکنصنم در آستین ← بت در آستین؛ شرکِ پنهانکافر‌کیش ← کافر‌مذهب؛ بی‌دین

دامن‌افشان بایدت چون موج از این دریا گذشت

چند چون گرداب بندی پیچ و خم در آستین

شوق بیتابیم ما را رهبری در کار نیست

اشک هر جا سر کشد دارد قدم در آستین

رهبری در کار نیست ← راهنمایی نمی‌خواهدشوق بیتابیم ← اشتیاقِ بی‌قرارمانقدم در آستین ← گامِ آمادۀ حرکت در آستین

گر تأمل پرده بردارد ز روی این بساط

هر کف خاکی‌ست چندین جام جم در آستین

دم زدن شور قیامت خامشی حشر خیال

یک نفس ساز دو عالم زیر و بم در آستین

پنجهٔ قدرت رهین باد دستی‌ها خوش است

تا به افسردن نگردد متهم در آستین

افسردن ← سرد شدن و پژمردنرهین باد دستی‌ها ← گروگانِ گشاده‌دستی‌هامتهم در آستین ← در آستین متهم شدنپنجهٔ قدرت ← دستِ توانا و زورمند

در جنون هم دستگاه کلفت ما کم نشد

ناله عریان است و دارد صد الم در آستین

دعوی کاذب گواه از خویش پیدا می‌کند

چون زبان شد هرزه گو دارد قسم در آستین

دعوی کاذب ← ادعا و سخنِ دروغینقسم در آستین ← سوگندِ آمادۀ دروغ در آستینهرزه گو ← یاوه‌گو و بی‌مهابا

سرکشی در تنگدستی‌ها مدارا می‌شود

سودن‌ست انگشت‌ها را سر بهم در آستین

تنگدستی‌ها ← فقر و تنگناهاسرکشی ← گردن‌کشی و نافرمانیسودن‌ست انگشت‌ها ← ساییدنِ انگشت‌ها به هممدارا می‌شود ← نرم و سازگار می‌شود

بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما

نقش ناخن هم نمی‌بندد درم در آستین

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗