دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 951
ساغرم بی تو داغ میگردد
ساغرم بی تو داغ میگردد
نقش پای چراغ میگردد
لالهسان هرگلی که می کارم
آشیان کلاغ میگردد
دور این بزم رنگ گردانیست
ششجهت یک ایاغ میگردد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندایاغ ← جامِ شرابششجهت ← شش سویِ عالم
خلق آسودل در عدم عمریست
به وداع فراغ میگردد
آسودل ← آسودهدلوداع فراغ ← بدرودِ آسایش
در بساطی که من طرب دارم
مطربش بانگ زاغ میگردد
بانگ زاغ ← آوایِ ناخوشِ کلاغ
من اگر سر ز خاک بردارم
نقش پا بیدماغ میگردد
شرر کاغذ است فرصت عیش
میپرد رنگ و باغ میگردد
منع پرواز از تپش مکنید
سوختن بیچراغ میگردد
همچو عنقا کجا روم بیدل
گم شدن هم سراغ میگردد
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- بزم
- مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
- شرر
- جرقه آتش؛ نماد لحظهای بودن و زود گذشتنِ هستی.
- سراغ
- جستوجو و نشانِ کسی؛ پیجوییِ گمشده.
- چراغ
- شمع و فروغ؛ نماد روشنی هدایت و جانِ سوزانِ روشنگر.
- عنقا
- مرغِ افسانهای؛ نمادِ نامبودنِ بینشان و وجودِ نایاب.
غزلهای مرتبط