› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1828

سر تاراج گلشن داشت سرو فتنه بالایش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ایشدشواری نسبتاً آسان

سر تاراج گلشن داشت سرو فتنه بالایش

به صد عجز حنا خون بهار افتاد در پایش

گلستان آب شد از شرم رخسار عرقناکش

صدف لب بست از همدرسی لعل گهر زایش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندعرقناکش ← عرق‌آلود و نم‌دارشلب بست ← خاموش شدلعل گهر زایش ← لب لعل گوهرزاهمدرسی ← هم‌درسی و هم‌ردیفی

ز شبنم‌کاری خجلت سیاهی شسته می‌روید

نگاه دیدهٔ نرگس به دور چشم شهلایش

خجلت ← شرمساریسیاهی شسته ← تیرگیِ شسته و پاکشبنم‌کاری ← کار شبنم؛ تر کردن با شبنمشهلایش ← چشم سیاه و فریبای او

خیال از هر بن مویش به چندین نافه می‌غلتد

ختن‌ها پایمال نکهت زلف سمن سایش

بن مویش ← ریشهٔ هر تار موی اوختن‌ها ← سرزمین‌های ختن (مشک‌خیز)سمن سایش ← سایندهٔ یاسمن؛ عطرآگیننافه ← نافهٔ مشکنکهت ← بوی خوش

تبسم می‌زند امشب به لعلش پهلوی چینی

مبادا در خم ابرو نشاند تنگی جایش

به کنه مطلب عشاق دشوار است پی بردن

که خواند سطر مکتوبی که دارد بال عنقایش

بال عنقایش ← پر عنقا؛ نشان دشواریابیسطر مکتوبی ← خط نوشته‌ایعشاق ← عاشقانکنه مطلب ← ژرفای حقیقت مطلب

محبت سعی ما را مایل پستی نمی‌خواهد

عرق‌ریز است می از سرنگونی‌های مینایش

بهارستان هستی رنگ در بال شرر دارد

که چیدن از شکفتن بیش می‌بالد زگل‌هایش

بهارستان هستی ← باغ بهاریِ وجودرنگ در بال شرر ← رنگ بر پر جرقه؛ جلوهٔ ناپایدارشکفتن ← شکوفا شدنمی‌بالد ← می‌بالد و فخر می‌کند

به رفع غفلت ما زحمت تدبیر نپسندی

زمین از خواب ممکن نیست برخیزد مزن پایش

زمانی آب شو از انفعال هرزه جولانی

نگردد تا هوا شبنم پریشان‌ست اجزایش

انفعال ← شرم و سرافکندگیشبنم ← قطرهٔ بامدادیهرزه جولانی ← جنبش بیهوده و بی‌هدف

چو صبح این گرد موهومی که در بار نفس داری

پر افشانست ناپیدایی از پرواز پیدایش

بار نفس ← بار و سنگینیِ نفسپر افشانست ← بال‌افشان و در پرواز استپرواز پیدایش ← پروازِ آشکار شدنشگرد موهومی ← غبار خیالی و غیرحقیقی

دم تیغی که من دارم خمار حسرتش بیدل

سحر پروردهٔ نازست زخم سینه فرسایش

خمار حسرتش ← نشئگی و سرمستی حسرت اودم تیغی ← لبه و تیزی شمشیرزخم سینه فرسایش ← زخمی که سینه را می‌فرساید
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗