› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1604

توان اگر همه دور آن آسمان گردید

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انگردیددشواری دشوار

توان اگر همه دور آن آسمان گردید

به گرد خواهش یک دل نمی‌توان گردید

جه حرص‌ها که نشد جمع تا به خود چیدیم

هوس متاعی ما عاقبت دکان‌گردید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه خود چیدیم ← برای خود اندوختیمحرص‌ها ← آزمندی‌هادکان‌گردید ← بازار و دکان شدمتاعی ← کالای بازرگانی

غبار وادی وهم اینقدر هجوم نداشت

نگه به هرزه‌دریها زد و جهان‌گردید

جهان‌گردید ← جهان‌پیمایی کرد؛ گسترده شدهرزه‌دریها ← نگاه‌های بیهوده و پراکندهوادی وهم ← سرزمین پندار و خیال

دلی به دست تو افتاد مفت شوخی‌ها

به روی آینه صد رنگ می‌توان گردید

کباب سعی غبار خودم که این‌کف خاک

به را شوق تو مرد آنقدرکه جان گردید

غبار خودم ← خاک وجود ناچیزمکباب سعی ← سوخته از کوشش و رنج

سرشک اگر قدمی در ره تپش ساید

به هر فسرده‌دلی می‌توان روان گردید

ره تپش ← راه ضربان و بی‌قراری دلروان گردید ← جاری و زنده شدسرشک ← اشکفسرده‌دلی ← دل سرد و افسرده

فنا به حسرت بسیار پشت پا زدن است

چمن هزارگل افشاند تا خزان‌گردید

خزان‌گردید ← پژمرده و پاییزی شدفنا ← نیستی عرفانی؛ محو شدن در حقهزارگل ← هزاران گلپشت پا زدن ← رها کردن و ترک کردن

ز خود برآمدگان یک قلم فلک‌تازند

نفس دو گام گذشت از خود و فغان گردید

ز خود برآمدگان ← رستگان از خودیفغان گردید ← ناله و فریاد شدفلک‌تازند ← تا آسمان می‌تازندیک قلم ← یکسره؛ به‌تمامی

خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم

شکسته‌بالی من در قفس نهان گردید

دگر مپرس ز تاب جدایی‌ام بیدل

به درد دل که دلم سخت ناتوان گردید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗