› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1200

جمعیت از آن دل که پریشان تو باشد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انتوباشدردیف تو باشددشواری دشوار

جمعیت از آن دل که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که ویران تو باشد

عمری‌ست دل خون شده بی‌تاب گدازی‌ست

یارب شود آیینه و حیران تو باشد

صد چرخ توان ریخت ز پرواز غبارم

آن روزکه در سایهٔ دامان تو باشد

داغم که چرا پیکر من سایه نگردید

تا در قدم سرو خرامان تو باشد

عشاق بهار چمنستان خیالند

پوشیدگی آیینه عریان تو باشد

هر نقش قدم خمکده عالم نازیست

هرجا اثر لغزش مستان تو باشد

نظاره ز کونین به کونین نپرداخت

پیداست که حیران تو حیران تو باشد

مپسند که دل در تپش یأس بمیرد

قربان تو قربان تو قربان تو باشد

سر جوش تبسمکده ناز بهار است

چینی که شکن‌پرور دامان تو باشد

در دل تپشی می خلد از شبههٔ هستی

یارب که نفس جنبش مژگان تو باشد

بیدل سخنت نیست جز انشای تحیر

کو آینه تا صفحهٔ دیوان تو باشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗