› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 357

به خاک راه که گردید قطره‌زن مهتاب

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نمهتابردیف مهتابدشواری نسبتاً آسان

به خاک راه که گردید قطره‌زن مهتاب

که چون گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندقطره‌زن مهتاب ← چکانندهٔ اشکِ مهتابپیرهن مهتاب ← جامه و پیراهنِ مهتابگلاب فشاندم ← گلاب پاشیدم

به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست

جهان‌گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب

برگ یاسمن ← گلبرگِ یاسمنتصرف نیست ← چیرگی و تسلط نیستجهان‌گرفت ← جهان را فراگرفتسر وبرگ ← سامان و اسباب و برگ

دگر چه چاره جز آتش زدن به کسوت هوش

فتاده است به فکر کتان من مهتاب

در آن بساط که شمع طرب شود خاموش

زپنبهٔ سر مینا برون فکن مهتاب

برون فکن ← بیرون اندازبساط ← مجلس و گسترهشمع طرب ← شمعِ شادی و عیش

به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد

گذشته است ز خوبان سیم‌تن مهتاب

جلوهٔ صباحت ← زیبایی و درخشش صبحگاهیسیم‌تن ← سپیدپوست و اندام‌سیمینصفا ← روشنی و پاکی ظاهر

به هر طرف نگری عیش می‌خرامد و بس

ز بس که کرد به فکر سفر وطن مهتاب

عیش می‌خرامد ← لذت آسوده و خرامان می‌رودفکر سفر ← اندیشهٔ کوچ و رفتنوطن مهتاب ← جای ماندن نور ماه

ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست

مگر ز چیدن دامن کند رسن مهتاب

خاکدان ← دنیای خاکی و پسترسن ← طناب نجاتچاه ظلمت ← ژرفای تاریکی دنیاچیدن دامن ← جمع‌کردن دامن برای رهایی

عبث ز وهم، بساط دوام عیش مچین

که کرد تا سحر این جامه را کهن مهتاب

بساط دوام عیش ← سفرهٔ لذت ماندگارعبث ← بیهوده و بی‌ثمروهم ← گمان و خیال فریبندهکهن ← فرسوده و پوسیده

به گلشنی که حیا شبنم بهار تو بود

گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب

حیا ← شرم و آزرمچمن مهتاب ← سبزه‌زار نور ماهگداخت آینه ← آینه از شرم آب شد

سراغ عیشی از این انجمن نمی‌یابم

مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب

انجمن ← جمع و محفلدمانم ← دم و نفسمسراغ عیشی ← نشان و خبر لذتسوختن مهتاب ← گداختن نور ماه

شهید ناز تو در خاک بی‌تماشا نیست

ز موج خون چمنی دارد از کفن مهتاب

بی‌تماشا ← بی‌جلوه و بی‌نمایششهید ناز ← کشتهٔ ناز معشوقموج خون ← خون موج‌زنکفن مهتاب ← کفن از نور ماه

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

که شسته است جهان را به اشک من مهتاب

اشک من ← گریهٔ منبیدل ← تخلص شاعر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗