› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1782

صبح از چه خرابات جنون کرد بهارش

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارشدشواری دشوارتر

صبح از چه خرابات جنون کرد بهارش

کافاق به خمیازه گرفته‌ست خمارش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرابات جنون ← میکدهٔ دیوانگیخمارش ← خمار اوخمیازه ← کشش و باز شدن آفاق

شام این همه سامان کدورت ز کجا یافت

کز زنگ نشد پاک کف آینه‌دارش

آینه‌دارش ← آینه‌دار اوزنگ ← زنگ و تیرگی آیینهسامان کدورت ← اسباب تیرگی

گردون به تمنای چه گل می‌رود از خویش

عمری‌ست که بر گردش رنگست مدارش

مدارش ← محور و مدار اومی‌رود از خویش ← از خود بی‌خود می‌شودگردش رنگست ← مدارش بر گردش رنگ استگردون ← فلک و آسمان

دربا به حضور چه جمالست مقابل

کز خانهٔ آیینه گرو برد کنارش

حضور ← حضور معشوقخانهٔ آیینه ← خانهٔ آیینه، عالم انعکاسدربا ← دریاگرو برد ← گرو برد و برنده شد

صحرا به رم ناز چه محمل نظر افکند

کاندیشه پریخانه شد از رقص غبارش

رقص غبارش ← رقص غبارشرم ناز ← رمیدن از نازمحمل ← کجاوهپریخانه ← خانهٔ پری

کوه از چه ادب ضبط نفس کرد که هر سنگ

در دل مژه خواباند چراغان شرارش

ضبط نفس ← خویشتن‌داری و نگه‌داشت دممژه خواباند ← در مژه جای دادچراغان شرارش ← چراغانی جرقه‌اش

ابر از چه تلاش این همه سامان عرق داشت

کایینه چکید از نمد خورده فشارش

سامان عرق ← اسباب عرق و رطوبتفشارش ← فشار اونمد خورده ← نمدمال‌شده و فشرده‌شده

برق از چه طرف رخش به مهمیز طلب داد

کز عرض برون برد لب خنده سوارش

از عرض برون ← از اندازه بیرونرخش ← اسب تندرولب خنده ← لب خندانمهمیز ← سیخ رکاب

گلشن ز چه عیش اینقدر اندوخت شکفتن

کافتاد سر و کار به دل‌های فکارش

اندوخت ← ذخیره کرددل‌های فکارش ← دل‌های مجروحششکفتن ← شکوفایی

بلبل ز چه ساز انجمن‌آرای طرب بود

کز یک نی منقار ستودند هزارش

انجمن‌آرای ← زینت‌بخش محفلطرب ← شادینی منقار ← نی و صدای منقارهزارش ← هزاردستان، بلبل

طاووس به پرواز چه گلزار پر افشاند

کز خلد چکید آرزوی نقش و نگارش

خلد ← بهشتنقش و نگارش ← نقوش و زیورهایشپر افشاند ← پر گشود و پاشید

شبنم به چه حیرت قدم افسرد که چون اشک

یک آبله گردید به هر گام دچارش

آبله ← تاولدچارش ← برخورد و مصیبتشقدم افسرد ← قدم سرد و متوقف شد

موج گهر آشوب چه توفان خبرش کرد

کز ضبط سر و زانوی عجز است حصارش

حصارش ← دژ و پناه‌اشزانوی عجز ← زانوی ناتوانیضبط سر ← فرود آوردن و نگه‌داشتن سرگهر آشوب ← پریشان‌کنندهٔ گوهر

آیینه ز تکلیف چه مشرب زده ساغر

کز هر چه رسد ییش نه فخرست و نه عارش

تکلیف ← تکلف و بار وظیفهساغر ← جام بادهعارش ← ننگشفخرست ← فخر استمشرب ← مسلک و طریقه

دل رمز چه سحر است که در دیدهٔ تحقیق

حسن است و نیفتاد به هیچ آینه کارش

عمر از چه شتاب اینهمه آشفتگی انگیخت‌

کاتش به نفس در زد و بگرفت شمارش

انگیخت ← برانگیختشمارش ← شمارش عمرش

بیدل ز چه مکتب سبق آگهی آموخت

کاینها به شق خامه گرفته‌ست قرارش

سبق آگهی ← درس آگاهیشق خامه ← شکاف و نوک قلمقرارش ← ثبات و قرار گرفتنش
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗