› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2094

زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اشدمردیف شدمدشواری درآمدنی

زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم

خون گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم

بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت

زبن یک نفس هزار سحر فتنه وا شدم

دل دانه·ای نبود که گردد به جهد نرم

سودم کف ندامت و دست آسیا شدم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجهد ← کوشش و رنجدست آسیا ← سنگِ دستاس و آسیاکف ندامت ← کفِ دستِ پشیمانی

مشتی ز خاک بر سر من ریخت زندگی

آماجگاه ناوک تیر قضا شدم

آماجگاه ← هدفِ تیرتیر قضا ← تیرِ تقدیرناوک ← تیرِ باریک

پیغام بوی گل به دماغم نمی‌رسد

آیینه‌دار عالم رنگ ازکجا شدم

حرفی به جز کریم ندارد زبان من

سلطان کشور طربم تا گدا شدم

یارب چه دولت است کز اقبال عاجزی

شایستهٔ معاملهٔ کبریا شدم

زین حیرتی که چید نفس فرق و اتحاد

او ساغر غنا زد و من بینوا شدم

نا قدردان عمر چو من هیچکس مباد

بعد از وداع گل به بهار آشنا شدم

بیدل ز ننگ بیخبری بایدم گداخت

زیر قدم ندیدم و طاووس پا شدم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗