› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2761

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیدشواری میانه

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

مرتب کرده‌ام از مصرع برجسته دیوانی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددیوانی ← دفتر شعر و مجموعهسامانی ← سامان و انتظامشعله‌های آه ← آتش‌های ناله و آهمصرع برجسته ← نیم‌بیتِ نمایان و رسا

خراش تازه‌ای در طالع نظاره می‌بینم

درین گلشن ز شوخی هر سر خاری‌ست مژگانی

خراش تازه‌ای ← زخم و خراش نوشوخی ← تند و تیز بودن؛ بازی‌گریطالع نظاره ← سرنوشتِ نگاه و تماشامژگانی ← مانند مژه؛ تیغ‌مانند

به داغ حسرتم تا چند سوزد شمع این محفل

تو آتش زن به من تا من هم آرایم شبستانی

آتش زن ← آتش بزن؛ بسوزانآرایم ← بیارایم؛ زینت دهمشبستانی ← شبستان؛ خلوتگاه شبانه

ز وصلت انبساط دل هوس کردم ندانستم

که گردد این گره از باز گشتن چشم حیرانی

چو صبح از وحشت هستی ندارم آنقدر فرصت

که گرد اضطراب من زند دستی به دامانی

ندارد سعی تشویش آنقدر آشفتگی‌هایم

نگه بی‌خانمان می‌گردد از تحریک مژگانی

آشفتگی‌هایم ← پریشانی‌ها و نابسامانی‌های منتحریک مژگانی ← جنبش و تحریک مژه‌هاسعی تشویش ← کوشش پریشانی و اضطرابنگه بی‌خانمان ← نگاه آواره و بی‌قرار

ز خود گر بگذری دیگر ره و منزل نمی‌ماند

صدا بر شش جهت می‌پیچد از گام پریشانی

تماشا فرش راه توست از آزادگی بگذر

گشاد بال چون طاووس دارد نرگسستانی

آزادگی ← وارستگی و بی‌تعلقیتماشا فرش راه ← نگاه‌ها فرشِ راه توستنرگسستانی ← باغ نرگس؛ کنایه از چشم‌هاگشاد بال ← گشودن بال؛ نمایش شکوه

ز خود بینیت عیب دیگران بی‌پردگی دارد

اگر پوشیده گردد چشمت از خود نیست عریانی

بی‌پردگی ← بی‌حجابی؛ آشکار شدن عیبخود بینیت ← خودبینی و غرور توعریانی ← برهنگی و بی‌پوششیپوشیده گردد ← بسته و پوشیده شود

ز سامان تأمل نیست خالی سیر تحقیقت

به خود چون شمع هر جا وارسی دارد گریبانی

فضای عشرتی کو وادی خونریز امکان را

زمین تا آسمان خفته‌ست در زخم نمایانی

امکان ← جهان ممکنات و هستیزخم نمایانی ← زخم آشکار و نمایانفضای عشرتی ← گشایش و فضای شادکامیوادی خونریز ← دشت کشتار و خون‌ریزی

به افسون نفس روشن نگردید آتش مهرت

به هستی چون سحر می‌بایدم افشاند دامانی

دو هم‌جنسی که با هم متفق یابی به عالم کو

ز مژگان هم مگر در خواب بینی ربط جسمانی

ربط جسمانی ← پیوند بدنی و جسمیمتفق ← هم‌دل و یک‌صدامژگان هم ← حتی مژه‌هاهم‌جنسی ← هم‌جنس و هم‌طبع

ازین گلشن جنون حیرتی گل کرده‌ام بیدل

نهان چون بوی گل در رشتهٔ چاک گریبانی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗