› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 280

ای ز شوخی‌های حُسن‌ات محوِ پیچ و تاب‌ها

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابهادشواری میانه

ای ز شوخی‌های حُسن‌ات محوِ پیچ و تاب‌ها

حیرت اندر آینه چون موج در گرداب‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحیرت اندر آینه ← بهت در آینهشوخی‌های حُسن‌ات ← ناز و بازی‌های زیبایی‌اتمحوِ پیچ و تاب‌ها ← فنا در پیچ و تاب‌هاگرداب‌ها ← گرداب‌ها

بی خراش زخمِ عشق اسرار دل معلوم نیست

خواندن این لفظ موقوف است بر اِعراب‌ها

اسرار دل ← رازهای دلاِعراب‌ها ← حرکت‌گذاری‌هاخراش زخمِ عشق ← خراش زخم عشقلفظ ← کلمه

صاحب تسلیم را هر کس تواضع می‌کند

گر کنی یک سجده پیدا می‌شود محراب‌ها

تواضع ← فروتنیسجده ← پیشانی بر خاکصاحب تسلیم ← اهل رضا و تسلیممحراب‌ها ← محراب‌ها

فکر صید عشرت از قدِ دوتا جهل است جهل

موج چون ماهی نیفتد در خم قلاب‌ها

خم قلاب‌ها ← خمیدگی قلاب‌هاصید عشرت ← شکار لذتقدِ دوتا ← قد خمیده

رنجش روشن‌ضمیران لمعهٔ تیغ است و بس

موج می‌گردد نمودار از شکستِ آب‌ها

روشن‌ضمیران ← پاک‌طینتانشکستِ آب‌ها ← شکستن موج آبلمعهٔ تیغ ← درخشش شمشیرنمودار ← آشکار و نمایان

دانهٔ دل را شکست از آسیای چرخ نیست

سوده کی گردد گهر از گردش گرداب‌ها

گردِ غفلت جوش زد چندانکه واکردیم چشم

همچو مخمل بود در بیداری ما خواب‌ها

مدعا بر باد رفت از آمد و رفت نفَس

نغمه گم شد در غبار وحشت مضراب‌ها

آمد و رفت نفَس ← آمدوشد دممدعا ← مقصود و هدفنغمه ← آهنگوحشت مضراب‌ها ← هراس زخمه‌ها

می‌دهد زخم دل از بیداد شمشیرت نشان

می‌توان فهمید مضمون کتب از باب‌ها

باب‌ها ← فصل‌ها و درهابیداد ← ستممضمون کتب ← محتوای کتاب‌ها

گاه آهم می‌رباید، گاه اشکم می‌برد

نقد من یک مشت خاک و این همه سیلاب‌ها

آهم ← آه منسیلاب‌ها ← سیلاب‌های اشک و آهنقد من ← سرمایهٔ من

آنقدر بر یأس پیچیدم که امیدی نماند

پای تا سر یک گره شد رشته‌ام از تاب‌ها

تاب‌ها ← تاب‌ها و پیچ‌هارشته‌ام ← رشتهٔ وجودمپای تا سر ← سراسریأس ← ناامیدی

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ

جنبش موج است گرد رفتن سیلاب‌ها

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗