دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1765
جوانی سوخت پیری چند بنشاند به مهتابش
جوانی سوخت پیری چند بنشاند به مهتابش
نبرد این شعله را خوابی که خاکستر زند آبش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبنشاند به مهتابش ← در مهتابِ پیری آرام کندخاکستر زند آبش ← بر خاکستر آب بریزد؛ خاموش کند
هوای کعبهٔ تحقیق داری ساز تسلیمی
سجود بسمل اینجا در خم بال است محرابش
خم بال ← خمیدگیِ بالساز تسلیمی ← ابزار و آهنگِ تسلیمسجود بسمل ← سجدهٔ نیمکشتهٔ قربانیمحرابش ← محراب و قبلهگاهشکعبهٔ تحقیق ← قبلهٔ حقیقتجویی
به جرأت بر میا، سامان جمعیت غنیمت دان
بنای اشک غیر از لغزش پا نیست سیلابش
بنای اشک ← ساختمانِ گریهسامان جمعیت ← نظامِ آرامش و جمعخاطریسیلابش ← سیلِ ویرانگرِ آنغنیمت دان ← قدر بدان؛ مغتنم شمارلغزش پا ← لغزیدنِ قدم
چو آتش، جاه دنیا، بد مژه خواباندنی دارد
حذر از استر مخمل، لباس ابره سنجابش
استر مخمل ← استرِ مخملپوش؛ مرکبِ تجملبد مژه خواباندنی ← سختخاموششدنی؛ خطرناکجاه دنیا ← مقام و شوکتِ دنیوی
طریق خلق داری، سنگ بر ساز درشتی زن
نهال رأفت از وضع ملایم میدهد آبش
درشتی ← خشونت و تندیطریق خلق ← راه و رسمِ مردمدارینهال رأفت ← نهالِ مهربانیوضع ملایم ← شیوهٔ نرم و لطیف
بساط بینیازی بایدت از دور بوسیدن
ندارد لیلی آن برقی که مجنون آورد تابش
آورد تابش ← تابِ تحملِ آن پرتو دارداز دور بوسیدن ← از فاصله حرمت نهادنبرقی ← درخششِ تند و رخشانبساط بینیازی ← سفرهٔ استغنا و بینیازی
درین محفل چو شمع آوردهام غفلت کمین چشمی
که تا مژگان در آتش خفته است و میبرد خوابش
ره تحقیق از سیر گریبان طی نمیگردد
ندارد پیچش طومار دریا سعی گردابش
ره تحقیق ← راه حقیقتجوییسعی گردابش ← کوششِ بیهودهٔ گردابسیر گریبان ← گشتِ سطحی در یقهٔ خودپیچش طومار ← پیچیدگیِ طومار
به یاد شرمگین چشمی قدح میزد خیال من
عرق تا جبهه خوابانید آخر در می نابش
شرمگین چشمی ← چشمِ شرمگین و حیادارعرق تا جبهه ← عرق تا پیشانیقدح میزد ← پیاله مینوشیدمی نابش ← شرابِ نابِ آن
اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل
نیابی در پس دیوار هیچ آیینه سیمابش
آتش رخسار ← آتشِ چهره و رخ
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزلهای مرتبط