› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1939

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابگلدشواری نسبتاً آسان

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل

دستگاه رنگ او بیند همان در خواب‌گل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحیرتخانهٔ اسباب ← سرایِ حیرت از اسبابخواب‌گل ← خواب و رؤیای گلدستگاه رنگ ← سامانهٔ رنگ‌آمیزی

ای بهار از خودفروشان دکان رنگ باش

بی دماغانیم ما اینجا ندارد باب گل

باب گل ← بازار و درگاهِ گلبی دماغانیم ← بی‌ذوق و بی‌هواییمخودفروشان ← خودنمایاندکان رنگ ← دکانِ جلوه‌فروشی

جز خموشی بر نتابد محفل تسلیم عشق

از چراغ کشنه اینجا می‌کند آداب گل

آداب گل ← رسمِ ادبِ گلبر نتابد ← تاب نیاوردمحفل تسلیم ← مجلسِ تسلیمِ عشقچراغ کشنه ← چراغِ خاموش

از خودم یاد جمال میفروشی برده است

کز تبسم جمع دارد با شراب ناب گل

تبسم ← لبخندشراب ناب ← باده‌ی بی‌غشمیفروشی ← ساقیِ جمال‌فروش

آفت ایجاد است ساز زندگی هشیار باش

از طراوت خانه دارد در ره سیلاب گل

فیض خاموشی به یاد لب گشودن‌ها مده

ای ز خود غافل همین در غنچه دارد آب‌گل

آب‌گل ← طراوت و آبِ گلفیض خاموشی ← برکتِ سکوتلب گشودن‌ها ← سخن‌گفتن‌ها

گلشن داغیم از نشو و نمای ما مپرس‌

در بهار ما ز آتش می‌شود سیراب‌گل

سیراب‌گل ← گلِ سیراب از آتشنشو و نمای ← رشد و بالیدنگلشن داغیم ← باغِ سوخته و داغ‌داریم

موی چینی‌گر به سامان سفیدی می‌رسد

شام ما هم می‌تواند چیدن از مهتاب‌گل

سامان سفیدی ← سپیدیِ پیریمهتاب‌گل ← گل از مهتابموی چینی‌گر ← اگر مو جمع شود

بیقرار عشق هرگز روی جمعیت ندید

جز پریشانی نکرد از نالهٔ بیتاب‌گل

روی جمعیت ← چهره‌ی آرامش و جمع‌خاطرینالهٔ بیتاب‌گل ← ناله‌ی بی‌تابِ گلپریشانی ← آشفتگی

غرهٔ عشرت مشو کاین نوبهار عمر نام

نا امیدی نکهت است و مطلب نایاب گل

ای غنیمت! جلوه‌ای، فرصت‌پریشان وحشتست

رنگی از طبع هوس خندیده‌ای دریاب گل

دریاب گل ← غنیمت شمار ای گلطبع هوس ← سرشتِ هوس‌آلودغنیمت ← فرصتِ مغتنمفرصت‌پریشان ← فرصتِ پریشان و گذرا

معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به کف

کرد بیدل گوهر ما از دل گرداب گل

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗