› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 964

صبری که صبح این باغ از ما جدا نخندد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انخنددردیف نخندددشواری میانه

صبری که صبح این باغ از ما جدا نخندد

گل می‌رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد

جمعیت دل اینجاست موقوف بستن لب

این غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد

تا فکر کفر و دین است چندین شک و یقین است

گر طور دانش اینست مجنون چرا نخندد

ماتمسراست دنیا تا چند شادی اینجا

ای محرمان بگریید کس در عزا نخندد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندماتمسراست ← خانهٔ ماتم استمحرمان ← اهلِ راز و محرمِ درد

جز سعی بی‌نشانی ننگ فسرده جانی‌ست

باید گذشت ازین دشت تا نقش پا نخندد

سعی بی‌نشانی ← کوشش برای گمنامی و بی‌اثر بودنفسرده جانی‌ست ← سردروحی و بی‌حرارتی‌ستنقش پا ← ردّ پا/اثر قدم

گر پیرم درین باغ از شرم لب گشاید

گل با وجود شبنم دندان‌نما نخندد

زانوپرستی‌ام را با صد بهار ناز است

شمع بساط تسلیم سر بر هوا نخندد

بساط تسلیم ← سفره/عرصهٔ سرسپردگیزانوپرستی‌ام ← کرنش و زانوزدنِ منسر بر هوا ← سربلند و متکبر

عریانی اعتباری‌ست، افلاسن هم شعاری‌ست

دلق کهن بهاری‌ست گر میرزا نخندد

افلاسن ← تهیدستی‌امدلق کهن ← خرقهٔ کهنهٔ درویشیمیرزا ← آقا/خواجه‌تاشِ ظاهرآرا

دور غنا و افلاس یک باده و دو جامند

گر با کریم شرمی‌ست پیش‌گدا نخندد

افلاس ← تهیدستیغنا ← توانگری و ثروتکریم ← بخشنده؛ خدا یا شخصِ کریم

ای کارگاه عبرت انجام عمر پیری‌ست

قد دوتا دولب شد مرگ ازکجا نخندد

دولب شد ← لب‌دو‌تاشده از پیریقد دوتا ← قامتِ خمیدهکارگاه عبرت ← مکتب/محلِ پندگیری

چون نام بر زبان‌ها ننشسته راه خودگیر

نقش نگین نگردی تا برتو جا نخندد

راه خودگیر ← راه خویش پیش گیرنقش نگین ← حکاکیِ انگشتری؛ نشانِ شهرت

زان چهرهٔ عرقناک بی‌پردگی چه حرفست

آن گل که آبیارش باشد حیا نخندد

آبیارش ← آبیارنده‌اشبی‌پردگی ← بی‌حجابی و آشکارگیعرقناک ← عرق‌آلود

پاس حضور الفت از عالمیست‌کانجا

گر زخم هم بخندد از خم جدا نخندد

از خم جدا ← جدا از خمرهٔ شراب/حالالفت ← دوستی و انسپاس حضور ← رعایتِ حضور و ادبِ قرب

هر چند گرد امکان دامان صبح گیرد

بیدل‌شکستن رنگ برروی ما نخندد

گرد امکان ← غبارِ هستی و امکان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗