دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 385
نگویمت به خطا ساز یا صواب طلب
نگویمت به خطا ساز یا صواب طلب
کمینگر است زخود رفتنت شتاب طلب
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندزخود رفتنت ← ازخودبیخود شدنتکمینگر ← کمینکننده
اگر حقیقت انجام در نظر داری
ز هر کجا گهرت میرسد حباب طلب
شکست آبله هرگام ساغری دارد
سراغ آبی اگر خواهی از سراب طلب
گل نگاهی اگر چیدهای ز باغ وصال
به روز هجر ز مژگان تر گلاب طلب
به رفعکلفت هر آفتیست تدبیری
گر آتشی به دل افتد ز دیده آب طلب
رفعکلفت ← برطرف کردن رنج و سختی
جهان ز خبث تهی گشت تا تو بالیدی
به صفر نه فلک از قدر خود حساب طلب
بالیدی ← بالیدی؛ رشد کردیخبث ← پلیدیصفر نه فلک ← صفر افلاک نهگانه
کسی ز مرگ اگر رسم زندگی خواهد
تو هم ز عالم پیری برو شباب طلب
مقیم بیکسی آسوده از پریشانیست
چو گنج عافیت از خانهٔ خراب طلب
تو قاصد هوسی از عدم به سوی وجود
حقیقت نفست خوانده شد جواب طلب
ز جنبش مژه درس اشارتت این است
که هرزه است نگاه اندکی حجاب طلب
هرزه ← بیهوده
بهار میطلبی سیر رنگ کن بیدل
ز جلوه آنچه طمع داری از نقاب طلب
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزلهای مرتبط