› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1673

در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه امگذارردیف مگذاردشواری درآمدنی

در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار

جهان تمام زمین دل است پا مگذار

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندادبکده ← مکتب و سرایِ ادبزمین دل ← خاکِ دل؛ همه جا جایگاهِ دل است

چو خامه تا نکشی خفّت نگون‌ساری

به حرف هیچکس انگشت ژاژخا مگذار

خامه ← قلمخفّت نگون‌ساری ← خواریِ سرنگونیژاژخا ← یاوه‌گو و بیهوده‌باف

تظلم ضعفا چند گیردت دنبال

به هر رهی که روی گرد بر قفا مگذار

تظلم ضعفا ← دادخواهی و شکایتِ ناتوانانگرد بر قفا ← غبارِ شکایت بر گردنِ خود مگذار

در آتشیم ز برق گذشتهٔ فرصت

سپند تا نجهی پا به خاک ما مگذار

برق گذشتهٔ فرصت ← جرقهٔ فرصت‌های ازدست‌رفتهسپند ← اسفند؛ در آتش می‌جهدنجهی ← تا نجَهی؛ تا بیرون نجَهی

جهان قلمرو مشق سیاهکاری نیست

چو امتحان قلم نقطه جابه‌جا مگذار

مشق سیاهکاری ← تمرینِ سیاه‌مشق و تباهینقطه جابه‌جا ← نقطه را بی‌جا مگذار؛ سهل‌انگاری مکن

مقیم خلوت ناموس بی‌نشانی باش

درت اگر همه دست و دل است وا مگذار

قناعت آینه‌ای نیست مختلف تمثال

غبار خود به ره منت صفا مگذار

ترانهٔ نگه واپسین چه ابرام است

ز خود ودیعت حسرت در این سرا مگذار

جبین شمع به قدر نم آشیان صباست

تو نیز یک دو عرق دامن حیا مگذار

دامن حیا ← دامنِ شرم و پاکدامنینم آشیان صباست ← رطوبتِ آشیانهٔ بادِ صبا

حمایت تو بهار آفرین چتر گل است

به فرق بی‌کلهان دست بی‌حنا مگذار

بهار آفرین ← آفرینندهٔ بهار؛ پشتیبانِ شکوفابی‌کلهان ← بی‌کلاهان؛ فرودستانِ بی‌جاهدست بی‌حنا ← دستِ بی‌نشان و بی‌برکت

شنیده‌ام تویی آنجا که کس نمی‌باشد

مرا ز قافلهٔ بیکسان جدا مگذار

به داغ می‌رسد از شعله‌های شمع آواز

کزین شررکده رفتیم ما، تو جا مگذار

شررکده ← خانه و کانونِ جرقه

رموز دهر عیان است فهم کن بیدل

بنای فطرت خود بر فسانه‌ها مگذار

رموز دهر ← رمزها و اسرارِ روزگارفسانه‌ها ← افسانه‌ها و قصهٔ پوچ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗