› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 710

زین دو شرر داغ دل هستی ما عبرتی‌ست

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه تیستدشواری دشوار

زین دو شرر داغ دل هستی ما عبرتی‌ست

کاغذ آتش زده محضر کم‌فرصتی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندداغ دل ← سوز دلشرر ← جرقهمحضر ← سند؛ نامهٔ حاضر

زیر فلک آنقدر خجلت مهلت مبر

زندگی خضر هم یک دو نفس تهمتی‌ست

آن همه پاینده نیست غلغل جاه و حشم

کوس و دهل هر کجاست چون تب‌غب نوبتیست

تب‌غب ← تب نوبتیجاه و حشم ← مقام و خدم‌وحشمغلغل ← غوغا و همهمهنوبتیست ← گذرا و نوبتی استکوس و دهل ← طبل‌های اعلام شوکت

خاک ز سعی غبار بر فلکش نیست بار

سجده غنیمت شمار عالم دون همتی‌ست

غبار ← گرد

غیر غبار نفس هیچ نپیموده‌ایم

بادهٔ دیگر کجاست شیشهٔ ما ساعتی‌ست

غبار نفس ← گرد نفس و هوای خودینپیموده‌ایم ← طی نکرده‌ایم

چشمت اگر باز شد محو خیالات باش

فهم تماشا کراست آینه هم حیرتی‌ست

تهمت اعمال زشت ننگ حقیقت مباد

آدمی ابلیس نیست لیک حسد لعنتیست

ابلیس ← شیطانتهمت اعمال زشت ← نسبت ناروای کردار بدحسد ← رشکلعنتیست ← مایهٔ لعنت است

آینه در زنگبار چاره ندارد ز زنگ

همدم بدطینتان قابل بی‌حرمتیست

بدطینتان ← بدسرشتانبی‌حرمتیست ← مایهٔ بی‌احترامی استزنگ ← تیرگی آینهزنگبار ← سرزمین زنگ؛ جای تیرگی

نخل گداز آبیار از بن و بارش مپرس

گریه چه خرمن کنیم حاصل شمع آفتی‌ست

آبیار ← آبیاری‌کنندهبن و بارش ← ریشه و میوه‌اشحاصل شمع ← محصول شمع؛ اشک مومنخل گداز ← درخت گدازان/سوزناک

نم به جبین محو کن تا ندری جیب شرم

گر عرق آیینه شد ننگ ادب کسوتی‌ست

جیب شرم ← گریبان شرمعرق آیینه ← رطوبت روی آینهنم به جبین ← عرق پیشانی

شمع نسوزد چرا بر سر پروانه‌ها

بت به غم برهمن ز آتش سنگش ستیست

آتش سنگش ← آتش سنگ بت/آتش‌زنهبرهمن ← برهمن هندوستیست ← سوزاندن ستی؛ فدا در آتش

تاب و تب موج و کف، خارج دریا شمار

قصهٔ کثرت مخوان بیدل ما وحدتیست

تاب و تب ← التهاب و بی‌قراریموج و کف ← ظاهر آشفتهٔ دریاوحدتیست ← یکتایی و یگانگی استکثرت ← چندگانگی و پراکندگی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗