› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 651

تا به کی خواهی ز لاف بخت بر سرها نشست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انشستردیف نشستدشواری میانه

تا به کی خواهی ز لاف بخت بر سرها نشست

برخط‌تسلیم می‌باید چو نقش پا نشست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرخط‌تسلیم ← بر خطِ فرمانبرداریلاف بخت ← فخر و ادعا به بختنقش پا ← جای پا؛ نشانهٔ فروتنی

مگذر از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی

چون به خود پیچید گوهر در دل دریا نشست

برتری‌ها منصب اقبال هر نااهل نیست

سرنگونی دید تا زلف از رخش بالا نشست

رخش ← رخ و چهرهٔ اوسرنگونی ← سقوط و نگونساریمنصب اقبال ← مقامِ بخت و کامیابینااهل ← نالایق

بر جبین بحر نقش موج‌کی ماند نهان

گرد بیتابی چو رنگ آخر به روی ما نشست

جبین بحر ← پیشانیِ دریاگرد بیتابی ← غبارِ بی‌قراری

آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست

شعلهٔ بی‌طاقت ما رفت از خود تا نشست

از گرانجانی اسیران فلک را چاره نیست

صاف‌ها شد درد تا در دامن مینا نشست

اسیران فلک ← گرفتارانِ آسمانصاف‌ها ← صافی و روشنی‌هامینا ← شیشهٔ شرابگرانجانی ← سنگین‌دلی و سستی

پیکرم افسرد در راه امید از ضعف آه

این غبار آخر به درد بی‌عصاییها نشست

افسرد ← پژمرد و سرد شدبی‌عصاییها ← بی‌تکیه‌گاهی‌هاضعف آه ← ناتوانیِ برآمده از آه

نخل‌های این گلستان جمله نخل شمع بود

هر که امشب قامتی آراست تا فردا نشست

آبرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن

دست حاجت تا بلندی کرد استغنا نشست

صرف‌جست وجوی‌خودکردیم عمر اما چه سود

هستی ما هم به روز شهرت عنقا نشست

شهرت عنقا ← شهرتِ نایابی چون عنقاصرف‌جست ← صرف‌شده در جستجوعنقا ← سیمرغ؛ نمادِ نایابی

درکفن باقی‌ست احرام قیامت بستنت

گر توبنشینی نخواهد فتنه‌ات ازپا نشست

احرام قیامت ← احرامِ رستاخیزازپا نشست ← فروکش کندفتنه‌ات ← آشوب و فتنهٔ تو

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم

داغ شد هرکس به پهلوی من شیدا نشست

برق تمنایش ← درخششِ آرزوی اوسراپا آتشم ← سراسر آتشمشیدا ← دیوانهٔ عاشق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗