› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1374

تا شدم گرم طلب عجز درایم کردند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ایمکردنددشواری دشوار

تا شدم گرم طلب عجز درایم کردند

گام اول چو سرشک آبله پایم کردند

چه توان کرد زمینگیری تسلیم رساست

خشت فرسودهٔ این کهنه سرایم کردند

ننگ عریانی‌ام از اطلس افلاک نرفت

بی‌تکلف چقدر تنگ قبایم کردند

عمر‌ها شد غم خود می‌خورم و می‌بالم

پهلوی کاسته چون شمع غذایم کردند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندغذایم کردند ← مرا چون شمع سوختند و خوردندمی‌بالم ← می‌نالمپهلوی کاسته ← پهلوی لاغر و کاهیده

سخت‌جانی به تلاش غم جاهم فرسود

استخوان داشتم افسون همایم کردند

سخت‌جانی ← جان‌سختی و دیرمیریفرسود ← فرسوده کرد

چون یقین منحرف افتاد دلایل بالید

راستی رفت که ممنون عصایم کردند

دلایل بالید ← دلیل‌ها بالید و فزونی گرفتیقین منحرف ← یقین کج‌رفته

تا ز هر گوشه رسد قسمت شکر دگرم

قابل زله چو کشکول گدایم کردند

زله ← خرده‌غذا و ته سفرهقابل زله ← شایستهٔ پسماند غذاکشکول ← کاسهٔ گدایی درویش

سیر دریاست در این دشت تماشای سراب

تا شوم محرم خود دورنمایم کردند

دورنمایم کردند ← مرا دورنما ساختندسراب ← آب‌نمای فریب بیابانمحرم خود ← آشنای خویشتن

زندگی عاشق مرگ است چه باید کردن

تشنهٔ خون خود از آب بقایم‌کردند

بقایم‌کردند ← از آب بقا سیرابم کردندتشنهٔ خون خود ← تشنهٔ خون خویشتن

زحمت هستی‌ام از قامت پیری دریاب

چقدر بارکشیدم که درت ایم کردند

بارکشیدم ← بار بردمدرت ایم ← به درِ تو آمدمقامت پیری ← اندامِ پیرانه

می‌کند گریه عرق گر مژه بر می‌دارم

ناکجا منفعل از دست دعایم‌کردند

دعایم‌کردند ← مرا دستِ دعا ساختندمنفعل ← شرمسار و سرافکندهناکجا ← لامکان؛ جایی‌که نیستگریه عرق ← عرق چون گریه

الم عین و سوا می‌کشم و حیرانم

یارب از خود به چه تقصیر جدایم‌کردند

الم عین و سوا ← رنج چشم و غیریتتقصیر ← گناه و کوتاهیجدایم‌کردند ← مرا از خود جدا کردند

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل

آه ازین ساغر عبرت که بنایم کردند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗