› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2380

شرر‌واری ز فرصت رو نمای خویش می‌جویم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ایخویشمیجویمردیف خویش می جویمدشواری میانه

شرر‌واری ز فرصت رو نمای خویش می‌جویم

نگاه واپسینم خونبهای خویش می‌جویم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرو نمای ← آشکار شدنشرر‌واری ← مانند جرقه

به غیر از خانمان‌سوزی مقامی نیست عاشق را

چو آتش گوشهٔ داغی برای خویش می‌جویم

خانمان‌سوزی ← خانه‌براندازیمقامی ← جایگاه و منزلگوشهٔ داغی ← کنج سوزان

خرابی‌های دل بی‌دام امیدی نمی‌باشد

شکست طرهٔ او از بنای خویش می‌جویم

بنای خویش ← ساختمانِ وجود خودخرابی‌های دل ← ویرانی‌های دل

چو شمع کشته سامان تلاشم کم نمی‌گردد

سرگم کرده اکنون زیر پای خویش می‌جویم

سرگم کرده ← سرِ گم‌کردهشمع کشته ← شمع خاموش

توان در صافی آیینه عرض نقش‌ها دیدن

جهانی از دل بی‌مدعای خویش می‌جویم

بی‌مدعای ← بی‌ادعا و بی‌خواستهصافی آیینه ← پاکی و صافی آیینه

به گردون گر رسم زان آستان سر برنمی‌دارم

به هرجایم همان خود را به جای خویش می‌جویم

آستان ← درگاهسر برنمی‌دارم ← سر بلند نمی‌کنمگردون ← آسمان

بهارستان بیرنگ محبت رنگ‌ها دارد

به داغت بسکه ممنونم رضای خویش می‌جویم

ضعیفی تا کجاها بست خم بر دوش عریانی

که من از اطلس گردون ردای خویش می‌جویم

طلب عجز و تمنا یاس و من از ساده‌لوحی‌ها

ز دامان تو دست نارسای خویش می‌جویم

تمنا یاس ← آرزوی ناامیدساده‌لوحی‌ها ← ساده‌دلی‌هاطلب عجز ← خواستنِ آمیخته به ناتوانی

از افسون جرس‌ها محملی پیدا نشد بیدل

کنون آواز پایش در صدای خویش می‌جویم

آواز پایش ← صدای قدم اوجرس‌ها ← زنگ‌های کاروانمحملی ← کجاوه‌ای؛ مرکبی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗