› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 686

سعی ناپیدا و حسرت‌ها دویدن آرزوست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یدنارزوستردیف ارزوستدشواری دشوارتر

سعی ناپیدا و حسرت‌ها دویدن آرزوست

شمع تصویریم و اشک ما چکیدن آرزوست

بسمل‌تسلیم هستی طاقت‌کوشش نداشت

آن که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسمل‌تسلیم ← تسلیم قربانی‌وارتپیدن آرزوست ← آرزوی تپش و جنبشطاقت‌کوشش ← توان کوشش هستی

دست و پایی می‌زند هر کس به امید فنا

تا غبار این بیابان آرمیدن آرزوست

پای تا سر‌کسوت شوق جنون خیزم چو صبح

تا گریبان نقش می‌بندم دریدن آرزوست

جنون خیزم ← برخاسته از جنونمدریدن آرزوست ← آرزوی پاره کردنگریبان ← یقه جامه

جلوه‌ای سرکن که بر بندم طلسم حیرتی

از گلستان توام آیینه چیدن آرزوست

ای ستمگر! منکر تسلیم نتوان زیستن

حسن سرکش نیز تا ابرو خمیدن آرزوست

کیسه‌گاه زندگی از نقد جمعیت تهی‌ست

خاک می‌باید شدن گر آرمیدن آرزوست

آرمیدن آرزوست ← اگر آسایش می‌خواهینقد جمعیت ← سکه آرامش خاطرکیسه‌گاه زندگی ← خزانه و کیسه حیات

آتشی‌کو، تا سپندم ترک خودداری کند

ناله‌واری دارم و خلقی شنیدن آرزوست

آتشی‌کو ← کجاست آن آتشترک خودداری ← رها کردن خویشتن‌داریسپندم ← اسفند منناله‌واری ← حالتی چون ناله

منزل اینجا نیست جز قطع امید عافیت

ای ثمر از نخل بگذر گر رسیدن آرزوست

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست

دیده‌ها چندان که محو اوست دیدن آرزوست

دیدن آرزوست ← هنوز دیدن آرزوستعلاج‌تشنهٔ ← تشنه درمانمحو اوست ← محو و فانی در او
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗