› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2476

ما را ز بار هستی تا کی غم خمیدن

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه یدندشواری دشوار

ما را ز بار هستی تا کی غم خمیدن

آیینه هم سیه کرد دوش از نفس‌کشیدن

چندین گهر درین بحر افسرد و خاک گردید

یمن آنقدر ندارد بر عافیت تنیدن

رنگ شکسته دارد اقبال سرخ رویی

این لعاب بی‌بها را نتوان به زر خریدن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرنگ شکسته ← رنگ پریده و بی‌رونقسرخ رویی ← سرخ‌رویی؛ آبروی ظاهریلعاب بی‌بها ← لعاب بی‌ارزش رویی

ارباب رنگ یکسر زندانی لباسند

بی‌دام نیست طاووس در عالم پریدن

ارباب رنگ ← صاحبان جلوه‌ی ظاهرزندانی لباسند ← اسیر جامه و پوشش‌اند

یک نخل از ین گلستان از اصل باخبر نیست

سر بر هواست خلقی از پیش پا ندیدن

در قید جسم تا کی افسرده بایدت زیست

ای دانه سبز بختی‌ست از خاک سرکشیدن

از خاک سرکشیدن ← از خاک سر برآوردنسبز بختی‌ست ← بخت سبز و فرخنده استقید جسم ← بند تن

افسانهٔ حلاوت با ساز انگبین رفت

ای شمع چند خواهی انگشت خود مکیدن

تا وصل جلوه گر شد دل قطع آرزو کرد

آنسوی رنگ و بو برد این میوه را رسیدن

در کاروان شوقم دل بر دل جرس سوخت

این اشک بی‌فغان نیست از درد ناچکیدن

جرس ← زنگ کارواندل بر دل جرس سوخت ← زنگ کاروان دل‌ها را سوزاندناچکیدن ← نچکیدن؛ فرونخوردن اشک

ای کاش قطع گردد سر رشتهٔ تعلق

مقراض وار عمرم شد صرف لب‌گزیدن

جز خاک‌گشتنم نیست عرص نیاز دیگر

باید به پیش چشمت از سرمه خط کشیدن

از سرمه خط کشیدن ← با سرمه خط کشیدن؛ خاک‌سای پیش چشمعرص نیاز ← عرض نیاز؛ پیشکش خواهش

رنگی به پردهٔ شوق آرایش هوس داشت

چون گل زدیم آخر گل بر سر دمیدن

بیدل ز دست مگذار دامان بیقراری

چون آب تیغ نتوان خون خورد از آرمیدن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗