› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1317

جمعی که پر به فکر هنر درشکسته‌اند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رشکستهانددشواری نسبتاً آسان

جمعی که پر به فکر هنر درشکسته‌اند

آیینه‌ها به زبنت جوهر شکسته‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر شکسته‌اند ← جوهر آینه را شکسته‌انددرشکسته‌اند ← درهم شکسته‌اندزبنت جوهر ← آرایشِ جوهر و صیقلپر به فکر هنر ← پر در اندیشهٔ هنر و خودنمایی

جرات‌ستای همت ارباب فقر باش

کز گرد آرزو صف محشر شکسته‌اند

جرات‌ستای ← ستایشگرِ جسارتصف محشر شکسته‌اند ← صفِ قیامت را درهم شکسته‌اندهمت ارباب فقر ← عزم و بلندیِ همتِ فقراگرد آرزو ← غبارِ تمنا و خواهش

با شوکت جنون هوس تخت جم کراست

دیوانگان در آبله افسر شکسته‌اند

بیماری مواد طمع را علاج نیست

صفرای حرص در جگر زر شکسته‌اند

بیماری مواد طمع ← بیماریِ ماده‌های حرص و طمعجگر زر ← جگرِ زر؛ کانونِ حرصِ طلاشکسته‌اند ← جاری و غالب کرده‌اندصفرای حرص ← صفرا و تلخیِ آزمندی

در محفلی که سازش آفت سلامت است

آسایش از دلی که مکرر شکسته‌اند

کم فرصتی‌کفیل شکست خمار نیست

تا شیشه سرنگون شده ساغر شکسته‌اند

ساغر شکسته‌اند ← پیاله را شکسته‌اندشکست خمار ← شکستنِ خماری و سنگینیشیشه سرنگون ← شیشهٔ واژگون‌شدهکم فرصتی‌کفیل ← فرصتِ اندکِ ضامن

تغییر وضع ما اثر ایجاد وحشتی‌ست

دامان گل به رنگ برابر شکسته‌اند

تغییر وضع ← دگرگونیِ حالت و حالدامان گل ← دامنِ گلرنگ برابر شکسته‌اند ← با رنگِ برابر چاک زده‌اند

از گردنم سرشته چه خیزد به غیر عجز

ماییم و پهلویی که به بستر شکسته‌اند

اندیشهٔ غبار دل ما که می‌کند

خ‌ربان هزار آینه دز بر شکسته‌اند

آینه دز بر شکسته‌اند ← آینه را از پشت شکسته‌انداندیشهٔ غبار دل ← فکرِ تیرگی و غبارِ دلخ‌ربان ← خوبان؛ زیبارویان

محمل‌کشان برق نفس را سراغ نیست

گرد سحر به عالم دیگر شکسته‌اند

گردون غبار دیده ی همت نمی‌شود

عشاق دامن مژه برتر شکسته‌اند

پرواز کس به دامن نازت نمی‌رسد

گل‌های این چمن چقدر پر شکسته‌اند

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم

زین بحر قطره‌ها همه‌گوهر شکسته‌اند

بحر ← دریای هستی یا معرفتبیلد‌ل ← بیدل؛ خطاب به خود
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗