› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1639

چو فقر دست دهد ترک عز و جاه‌کنید

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اهکنیددشواری میانه

چو فقر دست دهد ترک عز و جاه‌کنید

سر برهنه همان آسمان کلاه کنید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسمان کلاه ← آسمان را کلاهِ سر ساختن

اگر گل هوس کهکشان زند به دماغ

اتاقهٔ سر تسلیم برگ کاه‌کنید

اتاقهٔ سر ← کاسهٔ سر؛ سرِ فروتندماغ ← غرور و خیال برتری

سراغ یوسف مطلب درین بیابان نیست

مگر ز چاک گریبان نظر به چاه کنید

خضاب ماتم موی سفید داشتن است

ز مرگ پیش دو روزی کفن سیاه کنید

حریف سرو بلندش نمی‌توان گردید

به هر نهال‌کز این باغ رست آه‌کنید

حریف ← همتا و هماوردنهال‌کز ← نهالی که از

به برق جلوهٔ حسنش کراست تاب نگاه

غنیمت است اگر سیر مهر و ماه کنید

درین قلمرو عبرت کجا امید و چه یاس

ز هر رهی که بجایی رسید راه‌کنید

قلمرو عبرت ← عرصهٔ پند و هشداریاس ← ناامیدی

به یک قسم که ز ضبط دو لب بجا آید

زبان دعوی صد بحث بی‌گوا‌ه کنید

بی‌گوا‌ه ← بی‌شاهد و بی‌دلیلزبان دعوی ← زبان ادعاضبط دو لب ← لب‌فرو‌بستن و خاموشی

ز ساز معبد رحمت همین نواست بلند

که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید

ندیده‌اید سرانجام این تماشاگه

به چشم نقش قدم سوی هم نگاه‌کنید

تماشاگه ← جای تماشا؛ دنیانقش قدم ← ردّ پا

سواد آینهٔ شمع روشن است اینجا

چو خط به نقطه رسد نامه را سیاه کنید

به عالمی که همین عمرو و زید جلوه‌گرست

خیال بیدل ما نیز گاه گاه کنید

عمرو و زید ← افراد عادی؛ فلان و بهمان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗