› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1419

از بسکه به تحصیل غنا حرص تو جان کند

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انکنددشواری دشوار

از بسکه به تحصیل غنا حرص تو جان کند

قبر است نگینی که به نام تو توان کند

جز تخم ندامت چه کند خرمن ازبن دشت

بیحاصل جهدی که زمین دگران کند

چون شمع درین ورطه فرو رفت جهانی

رستن چه خیال است ز جاهی که زبان کند

امروز به حکم اثر لاف تهور

رستم زن مردی‌ست که بال مگسان کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبال مگسان ← بالِ مگس‌ها؛ کاری ناچیزرستم ← پهلوانِ افسانه‌ایزن مردی‌ست ← مردی است کهلاف تهور ← ادّعایِ گستاخی و دلیری

در هر کف خاکی دو جهان ریشهٔ مستی است

با قوت تقوا نتوان بیخ رزان کند

بیخ رزان ← ریشهٔ تاک‌هاریشهٔ مستی ← بنِ سرمستی و بی‌خودیقوت تقوا ← نیروی پرهیزکاریکف خاکی ← مشتِ خاک

زهاد ز بس جان به لب صرفهٔ ریشند

در ماتم این مرده‌دلان مو نتوان کند

زهاد ← زاهدانمرده‌دلان ← دل‌مردگانمو نتوان کند ← مو نمی‌توان کند؛ سوگواری راستین نیست

فریاد که راهی به حقیقت نگشودیم

نقبی که به دل کند نفس سخت نهان کند

حقیقت ← راستی و سرِّ راستینسخت نهان ← سخت پنهاننفس ← نفسِ امارهنقبی ← نقب و راهی پنهان

چون غنچه به جمعیت دل ساخته بودیم

این عقده که وا کرد که ما را ز میان کند

در دل هوسی پا نفشرد از رم فرصت

هر سبزه که بر ریشه زد این آب روان کند

آب روان ← آبِ جاری؛ گذرِ زمانرم فرصت ← رمیدنِ فرصتسبزه ← گیاهِ نورُستهپا نفشرد ← پا نفشرد؛ پایدار نماند

پیچ و خم این عقده گشودیم به پیری

یعنی که به دندان نتوان دل ز جهان کند

بیدل نه به دنیاست قرارت نه به عقبا

خورده است خدنگ تو ازین هفت کمان کند

خدنگ ← تیرعقبا ← آخرتهفت کمان ← هفت فلک؛ آسمان‌های هفتگانه
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗