› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1261

پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ونشدردیف شددشواری نسبتاً آسان

پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد

اطاقه است دم ماکیان چو واژون شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداطاقه ← پرِ کوچکِ زیر دم مرغماکیان ← مرغ خانگیواژون ← وارونه و دگرگونپر هما ← پرِ مرغِ همایِ سعادت

در اهل مزبله کسب کمال کناسی‌ست

نباید اینهمه مقبول عالم دون شد

اهل مزبله ← ساکنانِ زباله‌دانعالم دون ← جهانِ پستکناسی‌ست ← جاروکشی و رفتگری است

جنون حرص پس از مرگ نیز درکار است

هزار گنج ته خاک ملک قارون شد

جنون حرص ← دیوانگیِ طمعقارون ← ثروتمندِ افسانه‌ایِ هلاک‌شده

فسانهٔ تو اگر موجد عدم نشود

مبرهن است که لیلی نماند و مجنون شد

لیلی ← معشوقهٔ مجنونمبرهن ← روشن و ثابتمجنون ← عاشقِ لیلیموجد عدم ← پدیدآورندهٔ نیستی

به گفتگو مده از کف حضورِ جمعیت

عنان گسست چو از دانه ریشه بیرون شد

حضورِ جمعیت ← حضورِ آرامش و تمرکز دلریشه بیرون شد ← ریشه از دانه برآمدعنان گسست ← مهار از دست داد

حصول آبله‌پا مزد بی‌سر و پایی‌ست

کفیل این گهرم سعی کوه و هامون شد

بی‌سر و پایی‌ست ← نتیجهٔ بی‌سامانی استحصول آبله‌پا ← به دست آمدنِ تاولِ پاکوه و هامون ← کوه و دشت

عروج عالم اقبال بیخودی دگر است

به گردش آنچه ز رنگم پرید، گردون شد

بیخودی ← از خود بی‌خود شدنعروج ← بالا رفتن و عروجگردون ← فلک و آسمان

نوای ساز رعونت قیامت‌انگیز است

به خدمتِ رگِ گردن نمی‌توان خون شد

رعونت ← تکبر و خودنماییرگِ گردن ← رگِ گردن؛ کنایه از غرورقیامت‌انگیز ← شورانگیز و آشوب‌گر

بهار غیرت مرد آبیاری خون داشت

عرق چکید به کیفیتی که گلگون شد

آبیاری خون ← سیراب کردن با خونغیرت مرد ← حمیت و غیرتِ مردانهگلگون ← سرخ‌رنگ

زمان فرصت هر چیز مغتنم شمرید

که تا به حشر نخواهد شد آنچه اکنون شد

حشر ← روزِ رستاخیزمغتنم شمرید ← غنیمت شمارید

بر آن ستم‌زده بیدل ز عالم اوهام

چه ظلم رفت که مجنون نشد فلاطون شد

عالم اوهام ← جهانِ پندارهافلاطون ← افلاطون؛ فیلسوفِ عقلمجنون ← دیوانهٔ عشق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗