› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1255

مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انشدردیف شددشواری نسبتاً آسان

مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد

قاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد

دل بی‌رخ تو هیهات با ناله رفت در خاک

واسوخت این سپندان چندانکه سرمه‌دان شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسرمه‌دان ← ظرف سرمه؛ سیاهی محضسپندان ← دانه‌های اسپندهیهات ← افسوس؛ چه دور و محالواسوخت ← سوخت و برباد رفت

کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکم

این پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد

تا حشر بال اعمال باید کشید بر دوش

این یک نفس بضاعت صد ناقه‌کاروان شد

بال اعمال ← بارِ کردارها بر دوشبضاعت ← سرمایه و توشه اندکحشر ← رستاخیزناقه‌کاروان ← کاروان شتر

شمع بساط ما را در کارگاه تسلیم

هر چند عزم پا بود رو سوی آسمان شد

تشویش روزی آخر نگذاشت دامن ما

گندم قفای آدم از بس دوید نان شد

تشویش روزی ← نگرانی رزق و معاشقفای آدم ← در پی آدم دویدننان شد ← به نانِ روزی بدل گشتگندم ← دانه‌ای که سبب هبوط آدم شد

کسب وکمال در خلق پر آبرو ندارد

بر دوش بحر آخر موج گهر گران شد

موج گهر ← موجی که گوهر داردپر آبرو ← با عزت و اعتبارکسب وکمال ← کوشش و دانش‌اندوزیگران شد ← سنگین و بارِ دوش گشت

جمعیت عدم را از کف نمی‌توان داد

دریاد بیضه باید مشغول آشیان شد

جمعیت عدم ← آرامش و یکدلیِ نیستیدریاد بیضه ← مرغی که تخم می‌گذاردمشغول آشیان ← سرگرمِ لانه ساختن

دل در خیال دیدار آیینه خانه‌ای داشت

تا بر ورق زد آتش طاووس پرفشان شد

آیینه خانه‌ای ← اتاقی پر از آینه و انعکاسطاووس پرفشان ← طاووسی با پرهای گستردهورق زد ← صفحه گشود؛ آتش زد

از الفت رفیقان با بیکسی بسازید

کس همعنان‌کس نیست از مرگ امتحان شد

از مرگ امتحان شد ← مرگ آزمودِ دوستی‌اشهمعنان‌کس ← همراه و همرکابِ کسی

از عجز ما مگویید از حال ما مپرسید

هر چند جمله باشیم چیزی نمی‌توان شد

عجز ← ناتوانی و درماندگیچیزی نمی‌توان شد ← به هیچ مرتبه‌ای نمی‌رسیم

بیدل نداد تحقیق از شخص ما نشانی

باری به عرض تمثال آیینه مهربان شد

آیینه مهربان شد ← آینه نقش را پذیرفتتحقیق ← جست‌وجوی دقیق حقیقتعرض تمثال ← نمایشِ تصویر و صورت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗