› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1515

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نیبودردیف بوددشواری دشوارتر

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود

هر جلوه که دیدم نشنیدن سخنی بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانجمن ← گردهمایی و محفلجلوه ← نمود و ظهورراز دهنی ← رازِ در دهان؛ ناگفتهنشنیدن سخنی ← خاموشی؛ بی‌سخنی هر نمود

این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست

هنگامهٔ بیتاب گسستن رسنی بود

فرصت هستی ← مهلت کوتاه زندگیهنگامهٔ بیتاب ← غوغای بی‌قرارکشمکش ← ستیز و کشاکش نفسگسستن رسنی ← پاره شدن ریسمانی

تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام

قطع نفس از هر من و ما جامه‌کنی بود

جامه‌کنی ← کندن جامه؛ ترک تعلققطع نفس ← بریدن و بازداشتن نفسمن و ما ← انانیت و خودی

جمعیت سر بستهٔ هر غنچه در این باغ

زان پیش که گل در نظر آید چمنی بود

تکرار نفس شد سبب مبحث اضداد

امروز تو و ماست کزین پیش منی بود

در بیکسی‌ام خفت همچشمی کس نیست

ای بیخبران عالم غربت وطنی بود

بیکسی‌ام ← تنهایی منخفت ← خواری و فرومایگیعالم غربت ← جهان غربت؛ غربت چون وطنهمچشمی ← رقابت و هم‌چشمی

امروز جنون تب عشق تو ندارم

صبح ازلم پنبهٔ داغ کهنی بود

جنون تب ← دیوانگیِ تب‌آلود عشقداغ کهنی ← زخم و داغ قدیمیصبح ازلم ← سپیده‌دم ازل منپنبهٔ داغ ← پنبهٔ سوختگی؛ مرهم کهنه

ما را به عد نیز همان قید وجود است

زان زلف گرهگبر به هرجا شکنی بود

شکنی ← چین و شکن زلفعد ← عدم؛ نیستیقید وجود ← بند و اسارت هستیگرهگبر ← گره‌گیر؛ پر از گره

افسوس که دل را به جلایی نرساندیم

صبح چمن آینهٔ صیقل‌زدنی بود

جلایی ← روشنی و صیقل دلصبح چمن ← سپیده و تازگی باغصیقل‌زدنی ← قابل جلا و روشن شدن

زین رشته که در کارگه موی سفید است

جولاه امل سسلسله باف کفنی بود

باف کفنی ← بافندهٔ کفن؛ تارِ مرگجولاه امل ← بافندهٔ آرزوسسلسله ← سلسله؛ زنجیرهکارگه ← کارگاه

آخر به تپش مردم و آگاه نگشتم

آن چاه که زندانی اویم ذقنی بود

تپش ← ضربان و بی‌قراریذقنی ← مربوط به چانه؛ چاهِ ذقنزندانی اویم ← من زندانیِ آنم

فردا شوی آگاه ز پرواز غبارم

کاین خلعت نازک به بر گل بدنی بود

خلعت نازک ← جامهٔ لطیف و ظریفپرواز غبارم ← برخاستن غبار وجودمگل بدنی ← بدن گل‌مانند و نازک

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب

فانوس خیال من و ما انجمنی بود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗