› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 632

نه دیر مانع و نی‌کعبه حایل افتادست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه لافتادستردیف افتادستدشواری میانه

نه دیر مانع و نی‌کعبه حایل افتادست

ره خیال تو در عالم دل افتادست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحایل ← مانع؛ حائلدیر ← صومعه؛ معبدعالم دل ← جهانِ درون دلنی‌کعبه ← نه کعبه

فسون عشق به جام نیاز، ناز چه ریخت

که حسن سرکش و آیینه غافل افتادست

حساب سایه و خورشید تا ابد باقی‌ست

ادب‌پرستی و دیدار مشکل افتادست

ادب‌پرستی ← پایبندیِ سخت به ادبحساب سایه و خورشید ← نسبت سایه و آفتاب؛ فراق و وصالمشکل افتادست ← دشوار شده است

چه وانمایدم این هستی عدم تمثال

ندیدن آینه‌ای در مقابل افتادست

عدم تمثال ← تصویر و تمثالِ نیستیندیدن آینه‌ای ← آینه‌ای که ندیدن استوانمایدم ← به من بنمایاند

در آن مقام که عدل کرم به عرض آید

بریدنی‌ست زبانی که سایل افتادست

بریدنی‌ست ← باید بریده شودبه عرض آید ← مطرح و آشکار شودسایل ← گدا؛ درخواست‌کنندهعدل کرم ← عدالتِ همراه با بخشش

ترددی که در او مزد راحت است کجاست

نفس در آتش پرواز بسمل افتادست

ز بس غبار که دارد طبیعت امکان

سفینه در دل دریا به ساحل افتادست

به ساحل افتادست ← با وجود دریا در ساحل ماندهسفینه ← کشتیطبیعت امکان ← سرشتِ جهانِ ممکنات

بلای کج روی‌ات را کسی چه چاره کند

که هرزه‌گردی و رختت به منزل افتادست

رختت ← بار و بنه‌اتهرزه‌گردی ← ولگردی و بی‌سرانجامیکج روی‌ات ← کجروی و انحراف تو

چگونه حسن به صد رنگ جلوه نفروشد

که جای آینه در دست او دل افتادست

به آن بضاعت عجزم که گاه بسمل من

به جای خون عرق از تیغ قاتل افتادست

به کلفت دل مأیوس من که پردازد

هزار آینه زین رنگ درگل افتادست

کدام ناله، چه دل، بیدل آن قدر دانم

که حیرتی به خیالی مقابل افتادست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗