› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1476

بر در دل حلقه زد غفلت، کنون آهش چه سود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وددشواری دشوار

بر در دل حلقه زد غفلت، کنون آهش چه سود

اشک کم آرد برون از چشم روزن سعی دود

راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود

دست‌ها بر هم نهادیم از طلب، مژگان غنود

بی‌بضاعت عالمی افتاد در وهم زبان

مایه‌گر باشد، کسادی نیست در بازار سود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌بضاعت ← بی‌مایه و تهیدستمایه‌گر ← سرمایه‌دار؛ بامایهوهم زبان ← پندارِ سخن و حرفکسادی ← بی‌رونقی و رکود

اتفاق است آنکه هر دشوار آسان می‌کند

ورنه از تدبیر یک ناخن گره نتوان گشود

صافی‌دل، تهمت آلود کلفت شد از نفس

رنگ آب از سیلی امواج می‌باشد کبود

تهمت آلود کلفت ← به تهمتِ تیرگی و آلودگی متهمسیلی امواج ← ضربهٔ موج‌هاصافی‌دل ← پاکدل و بی‌غشکبود ← آبی‌تیره؛ رنگ‌گرفته

حیف طبعی کز مآل کبر و کین آگاه نیست

خاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود

خاک ریزید ← خاک بپاشید؛ خوار کنیدمآل کبر و کین ← سرانجامِ تکبر و کینهچشم حسود ← چشمِ حسودان

جبن پیدا می‌کند در طبع مرد افراط‌کین

ای بسا تیغی که آبش را تف آتش ربود

آبش ← آبداری و تیزیِ تیغافراط‌کین ← کینه‌ورزیِ بیش از حدتف آتش ← گرما و زبانهٔ آتشجبن ← بزدلی و ترس

موج دریا صورت دست و دلی واکرده است

جز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود

گر به شهرت مایلی با بی‌نشانی ساز کن

دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود

نفی ما آیینهٔ اثبات ناز ایجاد کرد

هر چه از آثار مجنون کاست بر لیلی فزود

حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال

جای زنگارت همین آیینه می‌باید زدود

انفعال ← شرم و آزردگیتمثال ← تصویر و نمودحسن یکتا ← زیباییِ یگانهزنگارت ← زنگ و تیرگیِ تو
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗