› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 567

نه عشق سوخته و نه هوس‌گداخته است

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه سگداختهاستردیف استدشواری دشوارتر

نه عشق سوخته و نه هوس‌گداخته است

چو صبح آینهٔ ما نفس‌گداخته است

سلامت آرزوی وادی رحیل مباش

که عالمی به فسون جرس گداخته است

به خلق سبقت اسباب پختگی مفروش

که بیشتر ثمر پیشرس گداخته است

ز نقد داغ مکافات خویش آگه نیست

دماغ شعله به این خوش که خس گداخته است

ز انفعال تهی نیست لذت دنیا

عسل مخواه که اینجا مگس گداخته است

غبار مشت پر ما نیاز دام‌کنید

که عمرها به هوای قفس‌گداخته است

ترحم است برآن دل که گاه عرض و نیاز

ز بی‌نیازی فریادرس گداخته است

مگر شکست به فریاد دل رسد ور نه

درای محمل مقصد نفس گداخته است

طلسم هستیِ بیدل که محو حسرت اوست

چو ناله هیچ ندارد ز بس‌گداخته است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗