› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1997

مرده‌ام اما همان خجلت طراز هستی‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ازهستیامردیف هستی امدشواری دشوارتر

مرده‌ام اما همان خجلت طراز هستی‌ام

با عرق چون شمع می‌جوشد گداز هستی‌ام

رنگ این پرواز حیرانم کجا خواهد شکست

چون نفس عمری‌ست گرد ترک‌تاز هستی‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندترک‌تاز ← تازنده و یورش‌گررنگ این پرواز ← ماهیت و ظاهر این پروازهستی‌ام ← هستی من

کاش چشمم وانمی‌گردید از خواب عدم

منفعل شد نیستی از امتیاز هستی‌ام

امتیاز هستی‌ام ← تمایزِ وجود منخواب عدم ← خوابِ نیستیمنفعل شد ← شرمنده شد

حاصل چندین امل چشمی بهم آوردن است

بگذر از افسانهٔ دور و دراز هستی‌ام

بر هوا چند افکنم سجادهٔ ناز غبار

سجده‌ای می‌خواهد ارکان نماز هستی‌ام

ارکان نماز ← پایه‌های نمازسجادهٔ ناز ← سجادهٔ ناز و ادعانماز هستی‌ام ← نمازِ هستی من

نقش من چون اشک شوخی کرد و از خجلت گداخت

کاش هم در پرده خون می‌گشت راز هستی‌ام

چون حبابم یک نفس پرواز و آن هم در قفس

ای ز من غافل چه می‌پرسی ز ساز هستی‌ام

صبح پیری می‌دمد ای شمع ما و من خموش

جز نفس مشکل که گیرد شاهباز هستی‌ام

چشمکم را چون شرر دنبالهٔ تکرار نیست

پر تغافل پیشه است ابروی ناز هستی‌ام

ابروی ناز ← ابروی نازشرر ← جرقهپر تغافل ← بالِ تغافل و بی‌اعتناییچشمکم ← چشمک من

سرنگونی‌های خجلت تحفهٔ بیحاصلی‌ست

کیست غیر از یأس بیند بر نیاز هستی‌ام

بیدل از منصوبهٔ عنقایی‌ام غافل مباش

نقد اظهاری ندارم پاک‌باز هستی‌ام

منصوبهٔ عنقایی‌ام ← طرحِ عنقایی و محالِ مننقد اظهاری ← دارایی آشکارپاک‌باز هستی‌ام ← پاک‌باختهٔ هستی‌ام
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗