› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1006

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد

وزن فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه انداردردیف ندارددشواری دشوار

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد

چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد

سحر چه گلستانیم‌ که به حکم بی‌نشانی

گل رنگ، راه بویی به دماغ ما ندارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌نشانی ← بی‌نام‌ونشانی؛ فنادماغ ← شامّه؛ ادراکگل رنگ ← گلِ رنگین؛ نمودِ ظاهر

به رموز خلوت دل، من و محرمی چه حرف است

که نفس به آن تقرب پس پرده جا ندارد

تقرب ← نزدیک‌شدنِ معنویرموز خلوت ← رازهایِ خلوتِ دلمحرمی ← همراز بودن

دل مرده غافل افتد ز مآل کار هستی

سر زنده‌ای ندارد که غم فنا ندارد

ز ترانه‌های ابرام خجل است فطرت، اما

چه کند زبان سایل که غرض حیا ندارد

بم و زپر ساز هذیان تو به خواب مخمل افکن

که دماغ این نوا‌ها نی بوریا ندارد

بم و زپر ← بم و زیرِ موسیقیخواب مخمل ← خوابِ نرمِ مخملینساز هذیان ← سازِ هذیان‌گونهنی بوریا ← حصیرِ نی؛ بسترِ فقیرانه

ره غیرت محبت نکشد حمار طاقت

که چو شمع سربسرپاست طلبی که پا ندارد

حمار طاقت ← مرکبِ خِرِ طاقت؛ تابِ سستسربسرپاست ← سراپا پا؛ سوختنیِ تمام

به بهانهٔ من و ما ز ره خیال برخیز

که غبار وهم هستی چه نفس عصا ندارد

گل شمع‌های خاموش به خیال می‌کند دود

هوس فسرده داغ جگرآزما ندارد

جگرآزما ← جگرسوز و سخت‌آزمافسرده ← پژمرده و سردشدهگل شمع‌های ← خاکسترِ شمع‌های

اگر از سبب توان یافت اثر حضور دولت

همه‌کس پر هما را به کله چرا ندارد

نفس از غبار هستی به نظر چه وانماید

چون حباب پیکری راکه ته قبا ندارد

به فنا چو عهد بستی ز جفای چرخ رستی

که شکست دانه تا حشر غم آسیا ندارد

دل و دیده سیرگاهش سر و تن غبار راهش

صف ناز کج کلاهش تک و پو کجا ندارد

تک و پو ← تکاپو و پویه‌گریسیرگاهش ← گردشگاهِ اوکج کلاهش ← کلاهکج‌نهادیِ نازش

به هوای پایبوسش من ناامید بیدل

چقدر به خون نغلتم که جبین حنا ندارد

جبین ← پیشانینغلتم ← بغلطم؛ در خون بپیچمپایبوسش ← بوسیدنِ پایِ او
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗