› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2509

نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه ابهدامنردیف به دامندشواری دشوار

نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن

اگر بخوانند سر به جیبم و گر برانند پا به دامن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسر به جیبم ← سرافکنده‌اممحوم از جیب تا به دامن ← سراسر از جیب تا دامن فانی‌امپا به دامن ← پا در دامن کشیده؛ گوشه‌گیر

کجاست موقع‌شناس راحت که کم کشد زحمت تردد

به هرکجا رد . . . . . . . دشت نا آشنا به دامن

قماش ناموس وضع خویش است در هوس خانهٔ تعین

که دست و پای جنون و دانش همین ز جیب است تا به دامن

غبار ناگشته نیست ممکن ز تهمت ما و من رهایی

به حسرت سرمه می‌خروشد هزار کوه صدا به دامن

جهانی از وهم چیده بر خود دماغ اقبال سربلندی

گرفتم ای گردباد رفتی تو نیز برچین هوا به دامن

گردباد ← گردباد

چه شیشه سازی‌ست یا رب اینجا به کارگاه دماغ مجنون

که کرده کهسار همچو طفلان ذخیره سنگ‌ها به دامن

چو آسمان از گشاد مژگان احاطه کردیم عالمی را

ز وسعت بال حیرت آخر رسید پرواز تا به دامن

بال حیرت ← بالِ سرگشتگی و حیرانیگشاد مژگان ← گشودنِ مژه‌ها؛ نگاهِ فراخ

به یک رمیدن ز گرد امکان حصول هر مطلب است آسان

به قدر چین خفته است اینجا هزار دست دعا به دامن

نفس بهار است غنچهٔ دل، نی·ام ز امداد غیر غافل

چو رنگ گل آتشی که دارم نمی‌برد التجا به دامن

التجا به دامن ← پناه‌بردن به دامنِ دیگرینفس بهار ← دم و نَفَسِ بهاری

بهانهٔ درد هم کمالی‌ست در طریق وفاپرستی

عرق دمد تا من اشک بندم به دوش چشم حیا به دامن

حیا به دامن ← شرم را دامان‌گیر کردندوش چشم ← شانۀ دیده؛ جایِ اشکعرق دمد ← عرق برآیدوفاپرستی ← آیینِ پرستشِ وفا

بیا که چشم امید بیدل به پای بوس تو باز گردد

ز شرم پوشیده‌ام چراغی چو رنگ برگ حنا به دامن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗