دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 57
گذشتگان که هوس دیدهاند دنیا را
گذشتگان که هوس دیدهاند دنیا را
به پیش خود همه پس دیدهاند دنیا را
دوامکلفت دل آرزو نخواهی کرد
در آینه دو نفس دیدهاند دنیا را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددو نفس ← دو دم؛ لحظهای کوتاهدوامکلفت ← پایداری رنج دل
چوصبح هیچکس اینجا بقا نمیخواهد
هزار بار ز بس دیدهاند دنیا را
دل دو نیم چو گندم نمودهاند انبار
اگر به قدر عدس دیدهاند دنیا را
به احتیاط قدم زن که عافیتطلبان
سگ گسسته مرس دیدهاند دنیا را
مقیدان به چه نازند ازین تماشاگاه
به چشم باز قفس دیدهانددنیا را
تماشاگاه ← منظره تماشاقفس ← قفس دنیامقیدان ← گرفتاران قیدچشم باز ← با چشم گشوده؛ آشکارا
دمی به حکم هوس چشم آب باید داد
که دود آتش خس دیدهاند دنیا را
به قدر جاه و حشم انفعال در جوش است
هما کجاست مگس دیدهاند دنیا را
چه آگهی و چه غفلت، چه زندگی و چه مرگ
قیامت همهکس دیدهاند دنیا را
وداع قافلهٔ اعتبار کن بیدل
همین صدای جرس دیدهاند دنیا را
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- عافیت
- تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
- قیامت
- رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بیاندازه.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- قدر
- ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
- قفس
- زندانِ پرنده؛ کنایه از بندِ تن و گرفتاریِ جان.
- دود
- بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
- اعتبار
- ارج و آبرو؛ کنایه از بیبنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
غزلهای مرتبط