دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1935
ای جوش بهارت چمنآرای تغافل
ای جوش بهارت چمنآرای تغافل
چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل
عمریست که آوارهٔ امید نگاهیم
از گوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل
از شور دل خسته چه مینا که نچیدهست
ابروی تو بر طاق معلای تغافل
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتغافل ← بیاعتناییِ معشوقشور دل ← هیجان و سوزِ دلطاق معلای ← طاقِ بلند و والامینا ← جامِ مینایِ رنگین
از نقطهٔ خالی که بر آن گوشهٔ ابروست
مهری زدهای بر لب گویای تغافل
سربازی عشاق به بزم تو تماشاست
هر چند نباشد به میان پای تغافل
کو هوش ادا فهمی نازی که توان خواند
سطر نگه از صفحهٔ سیمای تغافل
هر چند نگاه تو حیات دو جهان است
من کشتهٔ تمکینم و رسوای تغافل
فریاد که از لعل تو حرفی نشنیدیم
موجی نزد این گوهر دریای تغافل
دلها به تپش خون شد و ناز تو همان است
مپسند به این حوصله مینای تغافل
از حسن در این بزم امید نگهی نیست
ای آینه خون شو به تماشای تغافل
بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا
مردیم به مخموری صهبای تغافل
جام مدارا ← جامِ سازش و نرمیصهبای تغافل ← بادهی بیاعتناییمخموری ← خمار و سرگیجهی پس از مستی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- نگاه
- نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- نگه
- نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- بزم
- مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
غزلهای مرتبط