› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 681

قصر غنا که عالم تحقیق نام اوست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اماوستردیف اوستدشواری نسبتاً آسان

قصر غنا که عالم تحقیق نام اوست

دامن ز خویش بر زدنی سیر بام اوست

هر برگ این چمن رقمی دارد از بهار

عالم نگین‌تراشی سودای نام اوست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرقمی ← نشان و نوشته‌ایسودای نام ← هوس و سودای نام اونگین‌تراشی ← تراشیدن نگین نام

پر انتظار نامه‌بران هوس مکش

خود را به خود دمی که رساندی پیام اوست

نامه‌بران ← پیام‌رسانان عشقهوس مکش ← آرزو مکن؛ چشم مدارپیام اوست ← همان رساندن خود پیام

وحشت ز غیر خاطر ما جمع‌کرده است

از خود رمیدنی که نداریم رام اوست

رام اوست ← رام‌شدن همان رمیدنرمیدنی ← گریختن از خویشتنوحشت ز غیر ← گریز از بیگانه

آه از ستمکشی که درین صیدگاه وهم

عمری به خود تنید ونفهمید دام اوست

به خود تنید ← به گرد خود تار تنیددام اوست ← همان تار دام اوستستمکشی ← تحمل ستم بر خودصیدگاه وهم ← شکارگاه خیال

تا چند ناز انجمن‌آرایی غرور

ای غافل از حیا عرق ما به جام اوست

جز مرگ نیست چاره آفاق زندگی

چون زحم شیشه‌ای که گداز التیام‌اوست

التیام‌اوست ← بهبود همان گداختنزحم ← ترک و شکاف شیشهچاره آفاق ← راه علاج جهان زندگیگداز ← ذوب شدن شیشه

بر هر چه واکنی مژه بی‌انفعال نیست

خوابی ست آگهی که جهان احتلام اوست

شرع یقین، دمی که دهد فتوی حضور

عین سواست آنچه حلال و حرام اوست

شرع یقین ← حکم و قانون یقینعین سواست ← یکسان و بی‌تفاوت استفتوی حضور ← حکم مشاهده و حضور

شرط نماز عشق به ارکان نمی‌کشد

کونین و یک محرف همت سلام اوست

ای فتنه قامت، این چه غرور است در سرت

تیغی کشیده‌ای که قیامت نیام اوست

فرداست کز مزار من آیینه می‌دمد

خاکم چمن دماغ کمین خرام اوست

افسانه خیال به پایان نمی‌رسد

عالم تمام یک سخن ناتمام اوست

بیدل زبان پردهٔ تحقیق نازک است

آهسنه گوش نه که خموشی کلام اوست

آهسنه ← آهسته؛ با نرمیخموشی کلام ← سکوت همان سخن اوپردهٔ تحقیق ← لایه نازک معرفت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗