› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 468

تا نفس باقی است دردل رنگ‌کلفت مضمراست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه راستدشواری دشوار

تا نفس باقی است دردل رنگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرنگ‌کلفت ← تیرگی و غلظتِ رنگِ نفسمضمراست ← پنهان و نهفته استنفس ← نفس اماره؛ دم خودی

فکر آسودن به شور آورده است این بحر را

در دل هر قطره جوش آرزوی‌گوهر است

بحر ← دریای وجودجوش آرزوی‌گوهر ← جوششِ خواهشِ مروارید شدنشور آورده ← به هیجان و آشوب کشاندهفکر آسودن ← اندیشهٔ آسایش

ساز آزادی همان گرد شکست آرزوست

هر قدر افسرده گردد رنگ سامان پر است

ای حباب بیخبر از لاف هستی دم مزن

صرف‌کم دارد نفس را آنکه آبش بر سر است

آبش بر سر ← آب بر سرش؛ در آستانه ترکیدنحباب ← حباب آب؛ وجود ناپایدارصرف‌کم دارد ← توان و مایهٔ اندک داردلاف هستی ← لافِ بودن و خودنمایی وجود

دستگاه‌کلفت دل نیست جز عرض‌کمال

چشمهٔ آیینه‌گر خاشاک درد جوهر است

آیینه‌گر ← آینه‌سازخاشاک درد ← خاشاکِ درد در جوهر صیقلدستگاه‌کلفت ← سامانهٔ گرفتگی و سنگینی دلعرض‌کمال ← نمایش کمال

اهل دنیا عاشق جاهند از بی‌دانشی

آتش سوزان به چشم‌کودک نادان زر است

بی‌دانشی ← نادانیزر ← طلا؛ چیزی درخشانِ فریبندهچشم‌کودک ← چشمِ کودکِ خام

مرگ ظالم نیست غیر از ترک سودای غرور

شعله ازگردنکشی‌کر بگذرد خاکستر است

ترک سودای ← رهاکردن آن هوسخاکستر ← خاکسترِ فروخوردهٔ شعلهسودای غرور ← هوس و سودای تکبر

راز ما صافی‌دلان پوشیده نتوان یافتن

هر چه دارد خانهٔ آیینه بیرون در است

بیرون در ← بیرونِ در؛ آشکار برای همهخانهٔ آیینه ← خانهٔ آینه‌وار؛ وجود شفافصافی‌دلان ← پاک‌دلانپوشیده ← پنهان

می‌کند زاهد تلاش صحبت میخوارگان

این هیولای جنون امروز دانش پیکر است

دانش پیکر ← دانش مجسم‌شدهصحبت ← همنشینی و معاشرتمیخوارگان ← باده‌نوشانِ رندهیولای جنون ← صورت بی‌شکلِ دیوانگی

در طلسم حیرت ما هیچکس را بار نیست

چشم قربانی‌کمینگاه خیال دیگر است

بار نیست ← اجازهٔ ورود نیستطلسم حیرت ← افسون و حصارِ حیرت

گاه‌گاهی گریه منع انفعالم می‌کند

جبهه‌کم دارد عرق روزی که مژگانم تر است

جبهه‌کم دارد عرق ← پیشانی‌ام کمتر عرق شرم داردمژگانم تر ← مژه‌هایم اشک‌آلود

بیدل از حال دل‌کلفت نصیب ما مپرس

وای برآیینه‌ای کان را نفس روشنگر است

دل‌کلفت ← دلِ گرفته و سنگیننفس روشنگر ← نفسی که آیینه را تیره کند
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗