دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 356
ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب
ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب
در سایهٔ تو ریخته سامان آفتاب
از طلعت نقاب طلسم بهار صبح
در جلوهٔ تو آینهها کان آفتاب
سروقدتومصرع موزونی چمن
زلفکج تو خط پریشان آفتاب
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخط پریشان ← خط درهم و آشفتهزلفکج تو ← زلف خمیده و کجِ تو
در مکتبی که دفتر حسنت رقم زند
یک نقطه است مطلع دیوان آفتاب
هر دیده نیست قابل برق تجلیت
تیغآزماست پیکر عریان آفتاب
برق تجلیت ← درخششِ ظهور و جلوهٔ توتیغآزماست ← آزمایشگر تیغ؛ برندهآزماپیکر عریان ← بدنِ برهنه و بیحجاب
خلق کریم آینهٔ دستگاه اوست
پرتو بس است وسعت دامان آفتاب
شبنم صفت زخویش برآتا نظر کنی
وضع جهان به دیدهٔ حیران آفتاب
هر صبح چاک پیرهنی تازه میکند
یارب به دست کیست گریبان آفتاب
چاک پیرهنی ← شکاف و چاکِ پیراهنگریبان آفتاب ← یقه و گریبانِ خورشید
غفلت به چشم صافدلان نور آگهی است
نظاره است لمعهٔ مژگان آفتاب
هر ذره درد از کف خاک فسردهام
مشق تحیری ز دبستان آفتاب
خاک فسردهام ← خاک سرد و افسردهٔ مندبستان آفتاب ← مکتب و آموزشگاهِ خورشیدمشق تحیری ← تمرین و مشقِ حیرت
بیدل زحسن نوخط او داغ حیرتم
کانجاست دست سایه به دامان آفتاب
داغ حیرتم ← نشان و سوزِ حیرت منمدامان آفتاب ← دامنِ خورشیددست سایه ← دستِ سایه؛ دسترسی محال
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزلهای مرتبط