› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 324

ای بهارستانِ اقبال ای چمن سیما بیا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابیاردیف بیادشواری دشوار

ای بهارستانِ اقبال ای چمن سیما بیا

فصلِ سیرِ دل گذشت اکنون به چشمِ ما بیا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهارستانِ اقبال ← باغِ بختسیرِ دل ← گردش و سفرِ دلچمن سیما ← چمن‌چهره؛ زیباچهره

می‌کشد خمیازهٔ صبح انتظارِ آفتاب

در خمارآبادِ مخموران قدح‌پیما بیا

خمارآبادِ مخموران ← شهرِ خمارانِ مستخمیازهٔ صبح ← خمیازهٔ بامداد؛ گشودگی انتظارقدح‌پیما ← پیمانه‌نوش؛ پیاله‌گرد

بحر هر سو رو نهد امواج گردِ راهِ او ست

هر دو عالم در رکابت می‌دود تنها بیا

رکابت ← رکابِ توهر دو عالم ← دنیا و آخرتگردِ راهِ او ← غبارِ راه او

خلوتِ اندیشه حیرت‌خانهٔ دیدارِ تو ست

ای کلیدِ دل درِ امید ما بگشا بیا

حیرت‌خانهٔ دیدار ← سرای حیرتِ دیدار توخلوتِ اندیشه ← خلوتگاهِ فکرکلیدِ دل ← کلیدِ دل

عرض تخصیص از فضولی‌های آداب‌ِ وفا ست

چون نگه در دیده یا چون روح در اعضا بیا

آداب‌ِ وفا ← رسوم و تکلفات وفاداریاعضا ← اندام‌های بدنعرض تخصیص ← اظهار اختصاص و برتری‌طلبیفضولی‌های ← مداخله‌ها و ادعاهای بی‌جانگه ← نگاه

بیش از این نتوان حریفِ داغِ حرمان زیستن

یا مرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا

فرصتِ هستی ندارد دستگاهِ انتظار

مفتِ امروزیم پس ای وعدهٔ فردا بیا

دستگاهِ انتظار ← سامان و مجال منتظر ماندنمفتِ امروزیم ← امروز را مفت و بی‌قید داریموعدهٔ فردا ← وعده و امید به آینده

رنگ و بو جمع است در هر جا چمن دارد بهار

ما همه پیشِ توایم ای جمله ما با ما بیا

وصلِ مشتاقان ز اسبابِ دگر مستغنی است

احتیاج این است کای سامانِ استغنا بیا

احتیاج ← نیاز و حاجتسامانِ استغنا ← وسیله و مایهٔ بی‌نیازیمستغنی ← بی‌نیازوصلِ مشتاقان ← وصال عاشقان و شیفتگان

کو مقامی کز شکوهِ معنی‌ات لبریز نیست

غفلت است این‌ها که بیدل گویدت اینجا بیا

شکوهِ معنی‌ات ← عظمت معنای وجودتغفلت ← بی‌خبری و غافل بودنلبریز ← سرشار و پر
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗